بوی خانه ی پدری .
بوی اتاقهایی که هر چند سال یه بار رنگ عوض میکنن و چند سالیه که قرعه به رنگ نارنجی افتاده.
بوی پشتی های جاجیمی اتاق کناری هنوز هست بوی اتاق پرنورِ .
بوی بعد ظهرهای گرم تابستان هنوز تو دماغمه .یاد تبریزی افتادم ، بقالی محل که باید اول از همه تا سر کوچه پیاده میرفتی بعدشم از کنار دیوارای سازمان آب؟ میرفتی بالا و اونور خیابون مغازه اش پله میخورد اندازه یه نیم طبقه و اونجا بهش تمام بستنی های دنیا بود.
صدای برگهای درخت موِ میپیچه تو گوشم ،یادِ اون روزایی که ازتنه هاش آویزون میشدیم و خوشه خوشه انگور میچیدیم ،چقد شیرین بود.
صدای پاهات روی فرش نور خورده اتاق وسطی میاد .
صدای سوت بلبلی دلهره آور زنگ در و شتاب ما به سمتش سرازیر شدن مهمونها و غلغله شدن خونه . بالکن و بازی و اسکیت و وسطی و والیبال .
خونی که از درخت شاتوت نو پا تو حیات تو دستت جاری میشه .
بیاد خرمالوهای درخت خرمالویی که سالهاست تبر زده شده می افتم و باز پرت میشم تو خاطرات.
بته های رز توی حیاط دیگه درخت شدن.
یاده روزایی به خیر که با امیر و احسان چاله میکندیم تو باغچه و توشو پر گل میکردیم و روشو استتار میکردیم و جاوید ،تنها کسی بود که طعمه ما بود که تا زانو توی گل میرفت و قهقهه مستانه ما تو هوا میپچید ،قهقهه ما نوه های مادر جون میپیچید تو انتهای ترین خیابون تو انتهایی ترین خونه تو خیابون شونزدهم .
یادِ اون روزی به خیر که با دوچرخه ی بنفش کوتاه پسر همسایه پنج شیش مترو رکاب زدم و مهدی پشت سرم جیغ میزد که بلاخره یاد گرفتی و من دور زدم و زرتی خوردم زمین و دویدم تو خونه و با دست و پاهای درب و داغون اعلام کردم که بلاخره دوچرخه سوای یاد گرفتم .
یاد سیریش و روزنامه و حصیر ،یاده پشت بوم پت و پهن اون خونه به خیر ،وقتی که مادر جون توی نعلبکی سیریش میریخت و با یه کیلو روزنامه و یه کلاف نخ منو روونه بالکن میکرد تا خودمو سرگرم کنم یکی از بهترین خاطرات زندگیمو ساخت ،یکی از بزرگترین لذتهایی که هنوز دنبالشم تا یه چیزی شبیه بهش حتی پیدا کنم .بغض .....
یاد اون روزایی که از ترمینال آزادی سوار اون اتوبوس آبی ها میشدیم و تا یه خیابون اینور تر خونه مادر جون تو اتوبوس بودیم و وقتی میرسیدیم این من بودم که یورتمه وار تا خونه مادر جون میدویدم و تا قبل ازین که ته کوچه بسته شه ازون سر پایینی سرازیر میشدم و زنگ در بلبلی و بعدشم بغل مادر جون ...
خاطره تا هست از خونه مادرجون هست ....اما دیگه هیچ خاطره ای اونجا ساخته نمیشه ..دیگه خونه ای نداریم که اسمش خونه پدری باشه و این غمگین ترین خبر دنیاس برای من که هیچ وقت خونه هایی که توش زندگی کردیم و رو دوست نداشتم الا خونه پدری . اولین حمام زندگیم توی اون خونه بوده و اولین محل واقعی سکونتم . من با تمام این این خاطرات بالا تا سالیان دراز لبخند میشینه رو لبم و ته دلم همش میخواد که کاش تموم نشه ...
پ ن : در بهترین نقطه و خوشحال ترین وقت دوستی با دوستامم و داغون ترین با خانواده !
1 
