جمعه 16 شهریور 1397
9/8/2018

من فردا مراسم جشن عقد خواهم داشت 


هفته پیش به جنجال حسابی داشتم و بلاخره تصمیم براین شد که یه عقد محضری مختصر و بعدش یه شام و در نهایت هر وقت خونه گرفتیم و رفتیم سفر بریم سر خونه زندگیمون . مث سگ استرس دارم از اون موقع لباس و خرید و رزرو شام و خرده کاریها خیلی زیاد بود و خیلی نگران و بودم که بهش نرسم ولی رسیدم . امروز کلا بیکار بودم از بس که روزهای قبل دوندگی کرده بودم امروز دیگه کاری نمونده بود برای انجام دادن . نشستم و بلاخره رو تخت دراز کشیدم و دمی به اسایش گذروندم . هر از چندگاهی با بغض میرم تو بغل پدر و میگم من نمیخوام شوهرکنم و بسیار لوس میشم . مادرم بیشتر از قبل هوامو داره و رابطه ام با شهرام هم به یه ثباتی رسیده ، از دلخور میشم بعضی وقتا . میدونم خیلی وقتا از حساس بودن منه و بعضی وقتام اون کوتاه میاد عذرخواهی میکنه . هزینه ها از زمان خاستگاری سه برابر شد و همه چی به صورت گریه داری رفته بالا و من فقط مضطربم و بیشترین فردی که ارومم میکنه پدرمه. زاویه نگاهش و ارامشش رو دوست دارم . امیدوارم واقعا  روزی بتونم مثل اون نگاه کنم دوروبرمو. یه دیدگاه به تخممی داره در مورد مسایل مالی و همین باعث میشه ارامش داشته باشه .

 الان یه گوشه از اتاقم لباس بلند سفید اویزونه و لنز دوربین رو در اوردم و یه لنز 50 گذاشتم رفتم از گیفتهای که تو این یه هفته کلی براش زمان گذاشتم عکس گرفتم و برای چند نفری که کمک کردن عکسشو فرستادم . شهرام که خونه خودشونه و منم با نور کم و لپ تاپ نشستم دارم مینویسم . کمرم درد میکنه و امیدوارم فردا وضع و حالم این نباشه . 

شنبه 27 مرداد 1397

واقعا آدم وقتی واسه یه کاری ذوق و حال خوب داره باید انجامش بده ، وگرنه ذوق میپره و تو میمونی و حسرت

زمانی که اون شغل مزخرف و زمان به هدر دهنده رو داشتم ، دلم پر پر میزد برای عکاسی ، تو کلاس عکاسی بی نهایت خوشحال بودم ،چندباریم استاد طوری ازم تعریف کرد که حس کردم من واقعا تو این کار خوبم . ولی نشد ، با بیپولی و بی وقتی و اون کار نفرت انگیز که مجبور بودم بیخیال عکاسی شم. الانم یه زندگی روزمره دارم با ست نوری که جون کندن و آوردمش بالا ولی نمیتونم بازش کنم .حس خوبیکه منو ببره سمتش ندارم . انگیزه ندارم متاسفانه . 

دلم تنگه برای اون روزهای خوب کلاس و این جزو معدود وقتاییه که دوست دارم برگردم عقب و باز بشینم همون تمرینارو انجام بدم ....

جمعه 19 مرداد 1397
اسگلی که منم

بعضی وقتا حس اسگل بودن بهم دست میده ، مث الان !

با همه چی میسازم ، میگم اوکی پول نداره ، اوکی باید بره تنها خلوت کنه که بتونه بنویسه ، اوکی گرمش میشه اعصابش تخمی میشه ، اوکی اوکی 

من چی پس ؟ شرایطم شده یه حس تخمی امیخته با نجابت و صبوری شده که واقعا دلم نمیخواد اینجوری باشم . مامان دعوتم میکنه به ارامش ، دلداریش بده ، بگو درست میشه ، حمایتش کن ، ولی  من برای مشکلی که نداشتم دوماه پیش رفتم دکتر با همه استرس و گاردی که داشتم و دکتر گفت سالمم ، ولی راست راست نگاه میکنه و میگه اذیت میشم و بلاخره باید به فکری بکنم !اینی که من اذیت میشم و چند بار علنی و به وضوح گفتم مشکلم چیه مهم نیست ، اینکه خودش اذیت میشه مشکلشه !

 یعنی اول یجوری برخورد میکنه که انگار هیچ مشکلی نیست ، ولی وقتی به زبون میاره و منم یخ میشم واقعا نمیدونم چی بگم ...

هیچی دیگه ظهر جمعه است و من تنها کارم این بوده که از صبح پا شدم و دارم با شرت تو خونه میگردم و طی یه اقدام اعتراضی صبحونه هم نخوردم 

همسر عموم چهل درصد سوختگی داره و تو بخش مراقبتهای ویژه است و والدین رفتن کرج بهش سر بزنن. شیما تو وضعیت بحرانی به سر میبره و فقط خدا خدا میکنم که بتونه قوی بره جلو . منم با مشکلات کوچکم در کنار مشکلات بزرگ دوروبریا ریز ریز هستم و امیدوارم درست طی بشه 

پ ن :من طوری نمینویسم که کسی بفهمه ، اون طوری مینویسم که خودم برام خوشاینده 

یکشنبه 24 تیر 1397
مانای دختر :)

بنده در تاریخ 9 تیر 97 عمه شدم :)

هیچ ذهنیتی در مورد نوزاد و زیباییش نداشتم و در اصل تاحالا ندیده بودم و وقتیم عکسی از نوزاد میدیدم فقط فکر میکردم این موجود زشت و لاغر و چطور میتونه بامزه و حتی عزیز باشه . از وقتی مانا اومده ، بیقرارم که وقت کنم برم ببینمش و ذوق دارم که فقط بشینم ساعتها نگاهش کنم ، مست خواب که میشه ، تو خواب که تکون میخوره و میخنده ناب ترین لحظه های خوشحالی و ذوق من محسوب میشه . دست پای لاغر و پرموش الان برای من تبدیلش کرده به مهم ترین و عزیز ترین نوزاد دنیا که با خودش فقط عشق اورده تو زندگیم . اینقدر که وقتایی که پیشش نیستم واقعا ساعتا میشینم عکساشو تو گوشیم میبینم و غش و ضعف میکنم براش .


اتفاق خوب افتاد بلاخره و این فرشته پاشو گذاشت تو خانواده ما :)

برچسب‌ها: عمه شدم، ما درست تربیتش میکنیم، )، زیباترین نوزاد دنیا
سه‌شنبه 5 تیر 1397
غر

حالم خیلی خوب نیست 

به شرایط اقتصادی که فکر میکنم فقط میخوام سرمو بکوبونم تو دیوار اعتصاب و حال بدی و همه چه باهمه ،دلم میخواد فرار کنم با برهنه از ایران و برم و گم شم فقط . درست بشو نیست که نیست ، دارم وسایل خونه رو کم کم میگیرم ظرف یک روز ده تومن شد یازده تومن و تهدید میکردن اگه الان نخری فردا پیدا نمیشه که بخری . این خرج و مخارج عروسی هم که بماند . همه چیز دقیقه ای گرون میشه و تو این هیر و ویر این کار لعنتی هم که یکم روش حساب میکردم زد زیرش و از این ماه اضافه کاری هم مالیده شد و واقعا باید بگردم دنبال یکار دیگه که بتونم روش تکیه کنم . شهرام دربه در وامه و خیلی حس بدی دارم نسبت به هر چیزی و هر کسی که دورو برمه . امروز شنیدم یکی از دوستای بای پولارم خودکشی کرده بود و بزور جون سالم بدر برده و اخرین باری که یکی از دوستام زنگ زده باشه حالمو بپرسه هم یادم نمیاد .

خلاصه شما بگیر همه افکار منفی و مزخرف همزمان تو مغزمه و کاش یه اتفاق خوب بیوفته ، کاش ....

برچسب‌ها: میمیریم زیر فشار، تموم میشه، کاش خبر خوبی بیاد
یکشنبه 20 خرداد 1397
از همه جا بی ربط و در هم

هفته پیش رفتیم سفر خوش گذشت ، بخشی با خانواده بخشی با دوستان . اولین سفرم با شهرام نبود . سری پیش واقعا بد اخلاق تر و جدی تر بود ولی این بار راحت تر بود کلا . دنبال برنامه های عقد و این چیزام ولی چون خیلی علاقه ای ندارم به انجام دادنش ، وقت براش نمیگذارم . 

هنوز برای تخت دونفره ای که برای اتاقم خریدم رو تختی نگرفتم و ملافه مچاله میشه میره تو دست و پام . پدر پاداش بازنشستگیشو گرفته ولی میدونم هیچ فرقی برای ما نخواهد کرد ، مامان دیگه مدرسه رفتنش تموم شد و احتمالا خونه نشین میشه و ور دل همسرش میمونه . 

دلدردم درست یک هفته بعد از تموم شد مراسما برگشت . دلهره و استرس اون چند رو و احتملا احساس تنهایی که داشتم باعث همچی چیزی شد . 

سه پایه ای که خریدم دارم خاک میخوره و من واقعا وقت ندارم ازش استفاده کنم :( ، همیقا دوست دارم بشینم اکسسوری بچینم  و عکاسی کنم و یکم احساس مفید بودن کنم ، ولی از وقتی که حقوق اضافه کاریم از حقوق اصلیم بیشتر شد دیگه حتی بیخیال ول کردن  این کار شدم . 

دلم برای لیلا تنگ میشه ولی چاره ای نیست و بعضی اوقات دوستا کنارت میزارن . 

دارم دود رو کمتر میکنم بلکه این مریضی مزمن هم شل تر بگیره و رهام کنه . 

امروز در کمال ناباوری به ماشینم معاینه فنی دادن و این درحالیکه دوبار اخیری که رفتم تعویض روغن با قعطیت گفتن روغن سوزی داره ماشینم و منم از همه جا بیخبرم در این مورد چیزای ماشین و سری پیش که با پدر دعوا کردم که همش تقصیر تو هست که ماشین به این رو میوفته ، چون من همه کاراشو تنها میرم انجام میدم و از تننهایی و اماتور بودنم سو استفاده میشه .

خیلی معمولی و روتین زندگی داره میره جلو 


پ ن : اگه محضر خوب سمت شمال و شرق تهران میشناسین بهم بگین .

برچسب‌ها: محضر، چرت و پرت نویسی
شنبه 15 اردیبهشت 1397

منو شهرام در روز 12 اردیبهشت به نامزدی همدیگه در امدیم 

الان که ازش گذشته و دارم مینویسم خیلی حس بهتری دارم ، اما روزهای پرفشار و دشواری بودش ، دست درد و روده درد به خاطر کار زیاد و  استرس زیاد اومده بود سراغم و من تنهای میوه سفارش بده و شیرینی بخر و گل بگیر و ابمیوه درست کن و این حرفا ، خیلی پرفشار بود ولی گذشت .

فرداش هم شهرام دعوت شد منزل ما و فوقع ما وقع :)

فردا هم من میرم منزل ایشان و خلاصه هی دعوت تو دعوتیه :))

حوصله ندارم زیاد بنویسم واقعیت .

شاید بعدا یکم بیشتر نوشتم 

   1      2      3      4      5      ...      86      >>