یکشنبه 24 تیر 1397
مانای دختر :)

بنده در تاریخ 9 تیر 97 عمه شدم :)

هیچ ذهنیتی در مورد نوزاد و زیباییش نداشتم و در اصل تاحالا ندیده بودم و وقتیم عکسی از نوزاد میدیدم فقط فکر میکردم این موجود زشت و لاغر و چطور میتونه بامزه و حتی عزیز باشه . از وقتی مانا اومده ، بیقرارم که وقت کنم برم ببینمش و ذوق دارم که فقط بشینم ساعتها نگاهش کنم ، مست خواب که میشه ، تو خواب که تکون میخوره و میخنده ناب ترین لحظه های خوشحالی و ذوق من محسوب میشه . دست پای لاغر و پرموش الان برای من تبدیلش کرده به مهم ترین و عزیز ترین نوزاد دنیا که با خودش فقط عشق اورده تو زندگیم . اینقدر که وقتایی که پیشش نیستم واقعا ساعتا میشینم عکساشو تو گوشیم میبینم و غش و ضعف میکنم براش .


اتفاق خوب افتاد بلاخره و این فرشته پاشو گذاشت تو خانواده ما :)

برچسب‌ها: عمه شدم، ما درست تربیتش میکنیم، )، زیباترین نوزاد دنیا
سه‌شنبه 5 تیر 1397
غر

حالم خیلی خوب نیست 

به شرایط اقتصادی که فکر میکنم فقط میخوام سرمو بکوبونم تو دیوار اعتصاب و حال بدی و همه چه باهمه ،دلم میخواد فرار کنم با برهنه از ایران و برم و گم شم فقط . درست بشو نیست که نیست ، دارم وسایل خونه رو کم کم میگیرم ظرف یک روز ده تومن شد یازده تومن و تهدید میکردن اگه الان نخری فردا پیدا نمیشه که بخری . این خرج و مخارج عروسی هم که بماند . همه چیز دقیقه ای گرون میشه و تو این هیر و ویر این کار لعنتی هم که یکم روش حساب میکردم زد زیرش و از این ماه اضافه کاری هم مالیده شد و واقعا باید بگردم دنبال یکار دیگه که بتونم روش تکیه کنم . شهرام دربه در وامه و خیلی حس بدی دارم نسبت به هر چیزی و هر کسی که دورو برمه . امروز شنیدم یکی از دوستای بای پولارم خودکشی کرده بود و بزور جون سالم بدر برده و اخرین باری که یکی از دوستام زنگ زده باشه حالمو بپرسه هم یادم نمیاد .

خلاصه شما بگیر همه افکار منفی و مزخرف همزمان تو مغزمه و کاش یه اتفاق خوب بیوفته ، کاش ....

برچسب‌ها: میمیریم زیر فشار، تموم میشه، کاش خبر خوبی بیاد
یکشنبه 20 خرداد 1397
از همه جا بی ربط و در هم

هفته پیش رفتیم سفر خوش گذشت ، بخشی با خانواده بخشی با دوستان . اولین سفرم با شهرام نبود . سری پیش واقعا بد اخلاق تر و جدی تر بود ولی این بار راحت تر بود کلا . دنبال برنامه های عقد و این چیزام ولی چون خیلی علاقه ای ندارم به انجام دادنش ، وقت براش نمیگذارم . 

هنوز برای تخت دونفره ای که برای اتاقم خریدم رو تختی نگرفتم و ملافه مچاله میشه میره تو دست و پام . پدر پاداش بازنشستگیشو گرفته ولی میدونم هیچ فرقی برای ما نخواهد کرد ، مامان دیگه مدرسه رفتنش تموم شد و احتمالا خونه نشین میشه و ور دل همسرش میمونه . 

دلدردم درست یک هفته بعد از تموم شد مراسما برگشت . دلهره و استرس اون چند رو و احتملا احساس تنهایی که داشتم باعث همچی چیزی شد . 

سه پایه ای که خریدم دارم خاک میخوره و من واقعا وقت ندارم ازش استفاده کنم :( ، همیقا دوست دارم بشینم اکسسوری بچینم  و عکاسی کنم و یکم احساس مفید بودن کنم ، ولی از وقتی که حقوق اضافه کاریم از حقوق اصلیم بیشتر شد دیگه حتی بیخیال ول کردن  این کار شدم . 

دلم برای لیلا تنگ میشه ولی چاره ای نیست و بعضی اوقات دوستا کنارت میزارن . 

دارم دود رو کمتر میکنم بلکه این مریضی مزمن هم شل تر بگیره و رهام کنه . 

امروز در کمال ناباوری به ماشینم معاینه فنی دادن و این درحالیکه دوبار اخیری که رفتم تعویض روغن با قعطیت گفتن روغن سوزی داره ماشینم و منم از همه جا بیخبرم در این مورد چیزای ماشین و سری پیش که با پدر دعوا کردم که همش تقصیر تو هست که ماشین به این رو میوفته ، چون من همه کاراشو تنها میرم انجام میدم و از تننهایی و اماتور بودنم سو استفاده میشه .

خیلی معمولی و روتین زندگی داره میره جلو 


پ ن : اگه محضر خوب سمت شمال و شرق تهران میشناسین بهم بگین .

برچسب‌ها: محضر، چرت و پرت نویسی
شنبه 15 اردیبهشت 1397

منو شهرام در روز 12 اردیبهشت به نامزدی همدیگه در امدیم 

الان که ازش گذشته و دارم مینویسم خیلی حس بهتری دارم ، اما روزهای پرفشار و دشواری بودش ، دست درد و روده درد به خاطر کار زیاد و  استرس زیاد اومده بود سراغم و من تنهای میوه سفارش بده و شیرینی بخر و گل بگیر و ابمیوه درست کن و این حرفا ، خیلی پرفشار بود ولی گذشت .

فرداش هم شهرام دعوت شد منزل ما و فوقع ما وقع :)

فردا هم من میرم منزل ایشان و خلاصه هی دعوت تو دعوتیه :))

حوصله ندارم زیاد بنویسم واقعیت .

شاید بعدا یکم بیشتر نوشتم 

یکشنبه 19 فروردین 1397

امشب یه پیوند عمیقی بینمون حس کردم ، نمیدونم بخاطر صحبتهای مهدی بود یا واقعا اینجوری شده شرایطمون که تو مرور زمان خیلی اتفاقای خوبی برامون افتاده

در حال حاضر یه چند جا خلا عاطفی حس میکنم که دارم با در و دیوار و شهرام سر خودمو گرم کردن پرش میکنم و امیدوارم یهویی بد نشه و بالا نزنه . یکمم استرس گرونی و این چیزا رو دارم که سخت میکنه شرایط پیش رو مونو .

سه‌شنبه 29 اسفند 1396
اخر سالی

عرضم به حضورتون که در حال حاضر بنده بعد از مدتها صبر و انتظار بلاخره لپ تاپ خریدم و این چیزایی که الان دارم مینویسم اولین چیزاییه که لپ تاپم داره ثبت میکنه :)

تولد امسالمو خودم تو یارد گرفتم و این جزو اولین تلاشهام برای کنار اومدن با تولد بود . کادوهای خیلی بورینگی داشتم ولی بهتر از پارسال بود 

لیلا خیلی ازم متنفره و کلا کاری به کارم ندارم و بزور جواب میده . شهرام خوبه و امسال عید قراره جدی تر از قبل بشیم . شیما با فرشاد دعوا داره ، پدر و مادر بعد هزاران سال دوتایی رفتن سفر و منم تو کار جدیدم جا افتادم و خلاصه که احساس میکنم نسبت پارسال اوضاعم بهتره ...

سه‌شنبه 3 بهمن 1396
شروع قایمکی از میدان حلال احمر

امروز شروع قایمکی ترین کار زندگیم بود

تاحالا با هیچ کس در موردش حرف نزدم . ببینم چند روز میتونم فقط تو دل خودم نگهش دارم، واقعا نیاز داشتم اینکارو بکنم و یه قایمکی داشته باشم برای خودم :)

   1      2      3      4      5      ...      85      >>