یکشنبه 9 تیر 1387
تابستان نیمه ...
تابستان من هنوز شروع نشده ...
برنامه ی امتحانی هنوز روی دیواره و کتابهای درسی هنوز روی میز ....من هنوز شروع نکردم تابستانم رو ...
هوا گرمه اما تابستون خودشو شروع کرده !
امسال من از تو عقب موندم ....
زیرا که من بایستی زیر برق آفتاب به کاروزی و صد البته عملگی تشریف ببرم و تجربه هایی متنابهی رو کسب بنمایم ....
این گلایه نبود ! تعریف بود از هوشمندی کسانی که بالای آموزش و پرورش نشستن !
یه کتاب خریدم از عکسهای بسیار زیبا از آثار باستانی کشور عزیزم که همگی از خارج هستند ....از کتیبه و کاسه و بشقاب تا هر چی که فکر کنی ....همه ی آثار تمدنمون توی موزه های معتبر نمایش داده میشه و ما فقط عکسشون رو تماشا مینماییم ...
یه کارت پستال دارم که خیلی دوسش داشتم ...روبرو میزمه ... اما زیرش اسمش نقاشو نوشته ...تا حالا نخونده بودم ...امروز وقتی خوندم فهمیدم ماله مونه اس ! ...دو ساله روبروی میزمه شایدم بیشتر ...چقدر دقت ...
دوست دارم طرح بزنم ...کار کنم ...تصویرسازی کنم اما اصلا حوصله ندارم ... کاش داشتم ....حالا حوصله اش اگر پیدا شه کی وقتشو بهم میده ؟
دلم فیلم دیدن میخواد با فراق بال ..کتاب خوندنای یه سره ....کارزدنای طولانی و بی وقفه !
این آخری دل تنگی مدرسه بود ....
دوشنبه 3 تیر 1387
تولد
وبلاگ امروز دوباره متولد میشود....دومین سالیه که نهال و فازمتر اسمشون همواره کنار هم آوورده میشه ...
یه دو سالی میشود که این وبلاگ من حیاط دارد و شخصیت ....
دو سال پیش با چه هدفی مینوشتم الان چه هدفی .....بعضی اوقات فکر میکنم این همه وقت این همه دوستی این همه خوبی همش توی دو سال ....اینی که میگم یه عدده شاید برای تو، اما برای من دقیقا روزهای زندگیمه ..
اینجا وقتی معنا داره که من بنویسم و البته تو بخونی ...و چقدرخوبه .... این رابطه رو دوست دارم ...چون خیلی از اوقات صادقانه اس ....وقتی دوست داشته باشی میگی دوس دارم و اگر نداشته باشی هم همینطور ....
یه خونه دارم ....یه خونه که خودم براش قانون تعریف کردم ....
85 تا 87.... دو سالی که تموم میشه و پا میزاری توی سه سال ....داری بزرگ میشی ....مثل بچه ای که بزرگ میشه منم مثل یه دوست باهاتم .....تو دوست منی ....
شنبه 1 تیر 1387
کار ورز میشوم !
اول تابستان و گرما و سرکله زدن با بچه ها !یه جایی که دور تا دورش کتابه و کتاب !
سرپرست :خانم ... میشه روپوشه این بچه رو براش از پشت گره بزنین ؟
من :بله !بیا کوچولو ....
پاهاشو با فجاعت خاصی رو زمین میکشه و به کفشاش خیره میشم .بندهاش نیم متر روی زمین کشیده میشه !زیپ کیف شلوغش شدیدا بازه ...
من :چه جوری تونستی خودنو اینقده کثیف کنی ؟ روپوشش خیلی خیلی کثیف بود اما نه از روپوش کاری که توی کارگاه چاپ داشتم هر سری مینداختمش دور !
روپوشو میبندم و بندهاشم ایضا و دوباره ایضا بند کیفش که به زور بسته شد ..
لبخندی به پهنای صورت تحویلم میده و میره !
پسر تخسه، !گاوشو مربع کشید ! با پس زمینه ی بد رنگ ...
مو فرفریه ،گاوشو شکل یه بادکنکه گنده ی باد شده با خالخالای قهوه ای کشیده بود ...زورش ی اومد پس زمینه رو رنگ کنه !...
دختری نازی که لبش باد کرده مظلوم نشسته و گاوشو با نارنجی میکشه و با قهوه ای رنگ میکنه ....
روپوش کثیفه ، گاوشو با پستون کشیده ! خدای من چه توجهی !با نرده های سورمه ای ...همش هم به کارش دست میکشه و کثیفش میکنه ....
فرقه کجه ، آخر نشسته و فقط گاوشو کشیده بدون هیچ رنگی ....
پ ن : جشن نفس رو تی وی نشون داد ...به پهنای صورت اشک ریختم ..خیلی وقت بود این مدلی گریه نکرده بودم ...فکر نمیکردم اینقدر راحت گریه ام در آد...
پ ن 2 :دوست جونی ای بابا ! دلمون کوچیک شده ..... ما رو که هنوز به یاد داری ؟؟ دارم نگران میشما ....بهم بگو چه خبره ....منتظرم ....
سه شنبه 28 خرداد 1387
تموم شد....
یه مدرسه ی سه طبقه ...که با شیب شروع میشد و به پله و بعد به کلاسا میرسید ....مدرسه مون آخر داشت ...آجرهای سه سانتی مرتب که با کاشی های سنتی لاجوردی و شعر های «درخت تو گر بار دانش ...» و« گر آدمیت به دهان ...»تزینی داشته بود و حیاطی که تازه اسفاتیده شده بود و آب سرد کن ناسالم .... حیاتی که معلوم نبود چه جوری ساخته شده بود که همه ی اوقات روز آفتاب توی فرق سرت میتابید ...یادش به خیر که همیشه روبروی پنجره ی ناظم محترمه مینشستیم و ما رو از پشت میشناخت و به بلند گو میگفت ....زمین بسکت بال یه مدتا بعد بود فهمیدم نصف اندازه ی عادیشه ! زمین والیبال و طور والیبال جرواجر شده ... و البته فوتبالی که به سبب اون معماری قابل توجه حیات، سمت چپش روی دیوار کشیده شده بود !و بوفه ی که کنج حیاط بود و سرایداری که چه ساندویچهای محبوبی میزد که رو دست هایدارو هم زده بود .....
ازشیب که میگذشتی به پله ی پرچم چرک میرسیدی و بعد راهرو .. از ورودی که به داخل میشدی اولین چیزی که میدیدی اون گلدونهای بی ریختی بود که زیادی جلوه میکرد . بعد آینه بزرگی که درست روبرو دفتر برای دید زدن بچه ها بود ...وقتی که طبقه ی رو با پاهای عزیزت پله هاشو که چند تا یکی گز میکردی میرسیدی به طبقه ی اول و تابلو ها رو که میخوندی رسیده بود به 322 ...گرافیکی های عالی و خوب ... کلاسی که کنار دفتر مدیر و ایضا روبرو دفتر دبیرها بود ....از فحشای رو ی دیوار تازه رنگ شده که بگذری میرسی به کتابخونه ی که تقریبا هیچ کتاب به درد بخوری نداره جز دو، سه تا کتاب دوسالانه ی تصویر سازی ...میای بیرونو به نمیدونم هنوز چی بود ! میرسی ...وسط راهرو جایی بود برای ژوژمان کردن کارها ی بچه ها شاید میشد بهش بگی نمایشگاه ... طبقه بالایی هم به من ربطی نداشت اما طبقه ی سوم طبقه ی نه چندان خوشایدنی بود که روزهای چهار شنبه مصیبتی داشتیم تو سایت کامپیوتر ....
طبقه ی عزیز هم کف جایی بود که کارگاه چاپ و آتلیه ی عکاسی بود ...توی کارگاه چاپ هر چقدر میتونستیم کثافت کاری بود که انجام میدادیم ...هر چه قدر ..آتلیه ی عکاسی هم اون جایی که برای بار اول لذت چاپ عکس برای بار اول تجربه کردم ...محبوب ترین کارگاه من بود ...یه شنبه ها هر سال برای م خوب میگذشت ...
جاهایی دیگه هم بود ....کارگاه طراحی با سه پایه های فلزی و تخته ی خراب کارگاه خط در گرافیک با میزهای شیشه شکسته و .....میزنورهای زیبا و پر از یادگاری
مترو مدرسه هم جای بسیار جالبی بود که ولش کن ...
دیگه دلم گرفت ....
دیگه نمیتونم بنویسم که تموم شه دو سال دوستی با مدرسه و دوستای مدرسه ای ....
م د ر س ه
یه جایی که من بودم و دوستانم و دبیرام ....
من و دوستان و دبیرام هممون خوب و بد داشتیم ....
اما تموم شد ...وقتی که مدرسه تموم میشه من و دوستام و دبیرام هم میریم پی زندگی خودمون ...شاید همو فراموش کنیم شاید همیشه تو ذهن همدیگه باشیم ...
ببین دلم برای تکت تکون تنگ میشه حتی تویی که ازت متنفر بودم ...
اما بدونین که هر وقت یاد تک تکتون می افتم خاطره ی خوشی تو ذهنم دارم ...میدونم که توی این دو سال هر چقدر تونستم خوش گذروندم و پشیمون نیستم ...اما .
دلم برای همه چیزای مدرسه تنگ میشه ....
پنجشنبه 23 خرداد 1387
سرخی تو از من ...
سلام
همه ی امتحانا با خوبی تموم شد به جز دینی و شاید طراحی .....یکی موند ه....بین عکاسی و خط در گرافیک چهار روز تعطیلم و باید فکری کنم ....روزی چند ساعت کانکت شدن و میس بازی (که به اندازه ی تمامه عمرم بازی کردم )و استخر جدول حل کردن !و بیرون رفتن کفاف نمیده و ...دستا رو بالا میزنم و از بین کتابهای خریده شده به قید قرعه یکیشو انتخاب میکنم ....نبودم و بهتون نگفتم که چقدر کتاب خریدم ...چقدر خوب بود نمایشگاه ....چقدر جیبام خالی شد ..25 جلد کتاب توپ که بدور از چشمای بابا که قول دادم نخونمشون «دویدن در میدان مین» و« زویا» رو خوندم یه کمی هم «هفته ای یه بار آدمو نمیکشه »سلینجر رو خوندم و مطمئن شدم که هنوز همون مدلی مینویسه ! همه جا یه لایه ی تخسی و بد دهنی یه پسر آمریکایی رو داره ...اینا رو نمیخواستم بگم میخواستم بگم کتابهای سپیده شاملو خریدم ...و دیشب« سرخی تو از من» رو خوندم ....عالی بود ...
یه جاهایی از کتاب بود که پشت سر هم ویژگی های کارهای شخصیتهای داستانشو مینویسه مثل من که یه سری از چیزهایی رو که برام خاطره میشن و دوستشون دارم رو پشت سر هم مینویسم ...
و اینکه چقدر من آدمهای دیوونه رو دوست دارم اما نه از نوع نگار یا آزاده یا متین ! همه ی داستان برام مطلوب بود .....یه جاهایی وقتی چیزی میخونی دوست نداری اتفاقی بیافته یا طرف اون کاری رو که میخواد نکنه اما من همه ی کارها رو دوست داشتم و کتاب برام خیلی منطقی بود ...همه چی سر جاش بود و خیلی خوب اونها توصیف شده بودن ..
پنجشنبه 16 خرداد 1387
شروع کار
سلام
بعد از دو ماه دارم بر میگردم به خونه ام ....یعنی بر گشتم .....دیگه پشت اون صندلی مزخرف کافی نت و کیبرد کثیف و سفت دست نمیزنم ....دیگه نگاه سنگین دیگرون رو روی مانیتورم تحمل نمیکنم ....
توی پذیرایی دلباز و برزگ مادر جون به پشتی تکیه زدم و به نقاشی ها بی سر و ته و زیبای بچه ها زل زدم از در میاد تو و بچه شو میندازه توی بغلم و یه شیشه شیر میده دستم :« اینو بده بهش بخوره تا من بر گردم». بهش نگاه میکنم و از اتاق بیرون میره .کله ای بچه پر از پستی و بلندیه !موهاش ریخته و نریخته .به لباس قرمزم زل زده چشاش انگار میخوان بیان بیرون .نمیدونم چه ریختی باید بغلش کنم تا گریه نکنه .سیخ توی مثل یه چوب خشکی که تا حالا خم نشده .به زور یه یالش پشت سرش میزارمو خمش میکنم !دستای گوشتیش عمرا خم نمیشه اما دستشو انداخته توی یقم و میکشه .هنوز توی کف لباس قرمزمه .شیشه شیرو میکنم توی دهنشو هل میدم تو . شیشه با یه نظم خاصی توی دهنش عقب وجلو میشه ،دست من هم . حالا صدا ها شروع میشه .از دهن و شکم و جاهای مختلف .خنده ام میگیره .هر چند وقت یه بار شیشه رو از دهنش بیرون میکشم تا نفس بکشه . احساس میکنم از عجله ممکنه خفه بشه .ایقدر دست منو دهنش جابجا شدن تا تموم شیر توی دهنش ریخت و تموم شد اما هنوز کارش ادامه داره .انگار نفهمیده که تموم شده !....
سادگی تا چه حد ! شایدم خنگی ....
ادامه مطلب ...
یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
برگشتم ؟
قراره صبر کنم تا صبوری رو یاد بگیرم .....شایدم تا آدم شم !
من با خودم مشکل دارم یا اونها با هم .....
بر میگرددم اینجا تا وقتی هست که من زنده ام ...اینو به خودم قول دادم ....
ادامه مطلب ...