X
تبلیغات
رایتل
جمعه 24 شهریور 1396
تولد کودک دوساله

دیشب خیلی شب جالبی بود .از کوچه بالاییه منزلشون در اوج ترافیک اسباب بازی فروشی پیدا کردیم و دوتا خریدیم و دیدم کمه ، رفتیم گل فروشی یه دسته گلم سفارش دادیم .  از در رفتم تو دیدم بابا خیلی مهمونی جدیه ! ینی ملت ارایشگاه رفته و شینیون طوری، مردام کمابیش با کت شلوار. اول که یه نیگا به خودم کردم که یه بلیز ساده اورده بودم و یه نیگا به شهرام که چون فک کرده بود تولد بچه دوساله است با تی شرت و شلوار سبز اومده بود ! وقتی نشستیم همش تو این فکر بودم که چقدر زود رسیدیم و دوستمونم دقیقا همین نظرو داشت . یکم که گذشت به اصرار مادربزرگ بچه به اتاق عرقیجات روانه شدم و هی میگفت اگه منتظری اون اتاق خالی بشه نمیشه ، پاشین برید زودتر . دایی دومتر قد داشت با مو و ریش سفید که به هم متصل بود ، ساقی بود ، امار همه رو داشت ، رفتیم تو اتاق داشت به یکی میگفت 8 تا برات ریختم ، چوب خطت پر شده و برو یه چرخی بزن . مزه ها داشت به انتها میرسید که ما وارد شدیم ، پیرمرد 8 سال بود خام گیاه خوار بود و لب به هیچی نمیزد ، بی نهایت خوش اخلاق بود . پسرعمو با موهای سفید و شیکم برامده عرق خوری مستانه با لبخند ملیحش با دختر شیطونش  میرقصید و عاشقانه بهش نگاه میکرد ، اون یکی تا رسید به اهنگ پلنگه چش قشنگه رسید با همخونی شروع کرد و بعدش با قر فراوون  دست دختر جوونشو گرفت رفتن وسط و خودشو رها کرد . پدر و مادر دختر بچه بی نهایت بی خیال از قیافه و سر و وضعشون میخندیدن و میرقصیدن و مینوشیدن . وسطاشم من وقتی با پرستو میرقصیدم مادربزرگ بانمک میگفت بخاطر همین چیزاس که زنش نمیشی ؟ خاستم بگم تازه کجاشو دیدی . چند بار بهش گفته بودم که من دوست ندارم تنها برقصم چون نگاه سنگین مجردای اون جمع خیلی اذیت کننده است و دیشب فقط سعی میکردم بعد از کاری بشینم کنارش که اون فرد خاص ، متوجه بشه که کارش جالب نیس .قبل شام دوستمون دل داده بود به مادربزرگ بچه و اونم هی میگفت این پسر خیلی بچه خوبیه ، من این چند وقتی که میشناسمش واقعا بدی ندیدم ازش بیا بله بگو ، فک کنم ایشونم مست بود .سرم سنگین میشد و میرقصیدم و فکر نمیکردم که میتونم تو همچین جمعی اینقدر بهم خوش بگذره و با یه خانواده دیگه اینقدر گرم بگیرم و با خاله و عمو گرم بگیرم . برای منی که تقریبا کسی ار فامیل رو دوست ندارم و  لذتی از همنشینی باهاشون نمیبرم این جمع خیلی جالب بود ، ضمن اینکه تا حالا تو جمع خانوادگی که شامل نوشیدنی جات و مستی باشه نبودم ، اخرین بار مهمونی مینا بود که تا مادرش بهمون تعارف زد پلیس مهربان با حکم قضایی رسید و داستان شد .

میخوام بگم ادم نباید قضاوت کنه و اگر خودشو بسپره به جمع میتونه بهش خوش بگذره و کم کم لذت ببره و واقعا از همینجا به فامیلامون میگم کاش کمتر تخمی باشید و اگر همینطور میمونین ، همون دیدار عید به عیدم زیادیه ...


برچسب‌ها: فامیلِدوست، پلنگه چش قشنگه، مزه دوست، دومتر قد و سفید پوش، حال خوب، نگم که چقد خوش گذشت
سه‌شنبه 21 شهریور 1396
روزمرگی

ینی این حساب من فقط الان 6 هزار تومن توش پوله :))

هنوز تا اول ماه خیلی مونده و کلی کار دارم ولی چطور میشه اینقد بی پول شد ؟! اینو باید خطاب به شیکمم گفت که اون روزایی که پرس پرس قیمه نثار میخوردی  تو قزوین در حال چاق شدن بی وقفه بود، باید با تاکید گفت .سه دقیقه است که قسط ماهیانه امو دادم و صبحم یکی پول ازم قرض گرفت و اینا مزید بر علت میشه که بی پولی پررنگ تر شه .

هفته پیشم رفتم کنسرت جناب کلهر که بی نظییییر بود خودش و بقیه چیزا تخمی بود .

دعوای سهمگین و بی تفاوتی زیاد داشتم در روزهای گذشته و الانم در خالی ترین حالت جیب بعد از دوران دانشجویی هستم .

این تئاتر رحمانیانم نرفتم ببینم ولی همه رفتن امشب و من اینقدر تعریف بد شنیدم بیخیالش شدم .

یاد قدیم میوفتم ، چیزی که میدونم اینه که خیلی تغییر کردم و میدونم روزای پرتغییر بیشتری در راهه

جمعه 9 تیر 1396
لذت بردن از کنسرت یا چرا نیمه راهی آخِر؟

اقا ما فردا شبی که داعش مجلس وزد کنسرت علیرضا قربانی بلیط داشتیم . داستان ازین قرار بود که کادو تولد شهرامو که دادم احساس کردم خیلی پیش بینی شده و تابلو و کمه یکم فکر کردم میشه با کنسرتی تئاتری چیزی خوشحالش کرد، فرداش بلیط فروشیه این کنسرت شروع شدو منم تونستم ردیف سوم بلیط بگیرم و خیلی مسرورانه برم که کادوشو بدم ، دوستان براش تاریخ فیلمنامه نویسی گرفته بودن که خوشحال نشد ولی گویا از هدیه من خوشحالتر شد . دیگه بخاطر داعش کنسرت کنسل شد و افتاد سه هفته بعدش که بازم ازش پرسیدم که بگیرم ؟ اگه دوست داری بریم یه کار دیگه انجام بدیم و گفت نه همون خوبه . شب کنسرت یکم حالم گرفته بود و بخاطر اخلاقیات عجیبش حسابی کلافه بودم رفتیم تو ، این سری بلیط ردیف شش گیرم اومد اقا من هر لحظه میخواستم بپرسم قربانیو بغل کنم ، اینقدر که خوب بود و کاش اهنگا خیلی بهتر ازین میبود ولی خیلی خیلی مست و خوشحال بودم . هر لحظه فکر میکردم که چقدر اجرای لایوش حتی از البوماشم بهتره و در نهایت شهرام عنق نشسته بود و انگار که زوری اومده ! و ته کنسرت که شد و من هی داشتم با اب و تاب از اجرا تعریف میکردم میگفت من راستش برام جالب نبود !تو باشی چه ریختی میشی؟؟

بار اول نبودش که یه پیشنهادی میدادم و قبول میکرد و میپسندید و باهام همراه میشد اما وسط کار که میشد یه جوری بدخلقی میکرد که انگار یه سطل اب یخ ریختن روم !یه جورایی  نیفهمم تا نیمه راه بودنشو ، انگار اولش نمیخواد دلمو بشکونه که همراهی میکنه ولی بعدش یا تازه میفهمه که چه اشتباهی کرده  یا میبینه ارزش نداره که من ذوق بکنم و اون لذت نبره  ،خلاصه که خیلی وقتا گیرم میندازه بین چیزای خیلی ساده . بیشتر از همه مشکل صراحتشه که اینهمه رک بودن عصبیم میکنه و تحملمو کم میکنه ...

برچسب‌ها: فروغ، به به، اه اه
شنبه 30 اردیبهشت 1396

امروز را روز شادی ملت ایران و شادی بنده نامگذاری میکنم ، هم ماشین خریدم ، هم روحانی رئیس جمهور شد :)


شنبه 23 اردیبهشت 1396
به یاد خرداد ۸۸

این استوریا و عکسای ملتو میبینم که رفتن استادیوم و دارن برای رییس جمهور محبوبشون جیغ و هورا میکشن و من پرت میشم به خرداد۸۸ که با لباس مدرسه رفته بودیم فلکه اول صادقیه که اموزشگاه بنامی که اونجا نکته و تست برگذار میکنه کلاس بگیریم و کمتر به کنکوری که ده دوازده روز مونده بود برینیم .بازیگوشانه و شیطنت بار ازین ور به اون ور میرفتیم و یهویی اتوبوسی رد شد که به سبزها مزین بود و من گفتم کاش ما بریم استادیوم مثل اینا ،خاتمی هم میاد،شیفته خاتمی بودم هنوزم نزدیک ترین تصویری که تو ذهنم ازش دارم از اون روزه .یادم نمیاد چجوری ولی با هر مشقتی بود خودمونو رسوندیم استادیوم . باید دختر باشی و استادیوم نرفته باشی ،لذت و جو بی نظیری بود ، فوق العاده شلوغ و پر از یک دلی و میر حسین گویان با دستبند سبز ذوق داشتیم .تو استادیوم یه شال سز با خطاطی بی نظیر در وصف میر خریدم و هنوزم دارمش. حس تو استادیوم بودن و این همه ادمو با هدف مشترک و یکسان میدیدم تو گوشی قدیمی نوکیام عکساش بود از کل هیکلم عکس و پوستر و دستبند سبز اویزون بود ...

چه شوقی بود و چجوری با خاک یکسان شدیم ۲۳ خرداد ،اینم یادم نمیره که سربالایی سهیلو اومدم پایین سر پل رومی اون مرتیکه برا احمدی نژاد چراغونی کرده بود و سر پلم یه موتوریه اذین بندی کرده بود موتورشو و بوق بوق کنان میرفت ،انگار همه جا گرد مرده پاشیده بودن ،یکی از تلخ ترین روزا بود ،فک کن روزای اخر تو راه مدرسه تا تجریش سه تا ستاد بود و فقط روز بعدش انگار هیچی به هیچی شده بودن،روبروی جاییکه الان صف میکشن برای لمیز یه پستویی بود رفتم دستبندمو مهر میر زدم پیکسل خریدم ...

هعی اینا هی تکرار میشه و من میبینم چقدر گذشته و چقدر همهدچی خاطره شده و یکی حصره و من فارغ التحصیل رشته بی ربط و کار بی ربط تر و یه دنیا چیزای مسخره تر ....

دوشنبه 18 اردیبهشت 1396

حالم بده ، ولی چاره ای نیست و این از ضعف خودمه ، باید بپذیرم و بعدش وایسم و درستش کنم

هفته پیش لابلای همه بدبختیا رفتم مهمونی ، شهرام نیومد و با دوستان رفتم و به لطف مامورا خدوم نیروی انتظامی ، با تعهد ساعت دو نصفه شب ولمون کردن ، خیلی مزخرف بود ، خیلی خونسرد بودم ، اما کل جریان زندگی تو ایران رو مخم بود ...

این هفته دیگه باید ماشین بخرم ، یه ماهه دارم بهش فک میکنم و شرایط رو میسنجم دیگه واقعا باید عملیش کنم


شنبه 26 فروردین 1396
عیدی ته فروردین

امسال دیگه سال منه!

درسته که زندگی حالا حالاها اسونی نداره برا من اما دیگه بایدفرق کنه،قرصایی که میخورم زیادن،تایماش بهم نزدیک تَر شده ولی باز خوبه دلدردی ندارم. دیشب بعد مدتها پاستا خوردم،دلم لک زده بود دل سیر هم خوردم،خداروشکر تا الان زنده ام:))

امسال عید دیدنی که نرفتم ،عیدیم نگرفتم متاسفانه شرایط بدی بود،یه چیزی مثل بزرگ شدن که از اول نمیخواستم ، ولی مواجهه شدم باهاش! 



   1      2      3      4      5      ...      83      >>