سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 4 بهمن 1390
کرخت


بیایم مث همه ناله کنم از سکه یک میلیونی یا نفت تحریمی و دلار دو هزار تومنی ؟خیر نه اصاب این بحثا رو دارم نه اصاب اون آدمایی که ازین بحثها میکن ...

برای من همین که امتحانات لعنتی تموم شد کافیه که یه هفته پاهامو دراز کنم و نفس راحت بکشم . این روزها کرخت هم شده ام .کتاب میخوانم در عین حال که آرزوی این رو داشتم که روزی فقط وقتی باشد برای خاندنش حالا دوست دارم زود تر تمام شود !

داوود آزاد گوش میدم...برخیز و بیا ساقی، بگشا در میخانه ....


شنبه 24 دی 1390
خالی

من الان دوست دارم یه چیزی بنویسم اینجا و دلیل نوشتنمم اینه که خیلی وقته ننوشتم. چس ناله امتحان ندارم .پس این یه مورد میره کنار .دعوا و کشمکش هم کم شده و یه کم به سمت نرمالی قدم بر میدارم .رابطه ها عادیه و حتی زیر سطح عادی پس غر ندارم !

تفریح تازه ای با دوست تازه ای شروع کردم به نام کافه گردی ....فعلا که جاهای داغونی میریم و حرفای بی مزه میزنیم اما شاید بشه امیدوار بود ...

شنبه 10 دی 1390
هه هه


کاش میشد من فراموش میکردم که دورو برم چه خبره.

کاش مجبور نبودم به گلودردم فکر کنم .کاش الان میشد رفت فیضبوق . کاش الان شاد بودم به خاطره یه عکس ،عکسی که مثلا ظهر گرفته بودمش .کاش به جای پوچی ورق بازی لذت فهمیدن چهار تا موتیف رو داشتم .کاش به جای دو شنبه پیش سه شنبه این هفته میرفتم دکتر و دستیارش سیمها رو طوری قیچی میکرد که لثه ام رو به گا نمیداد. کاش مامان همیشه خوابش نیاد . کاش لیلا همیشه ی همیشه باشه . کاش اون کتاب کوفتی ضیمران رو تموم میکردم و اینقدر پشت گوش نمی انداختمش .کاش این جزوه ها برام شیرین بشن . کاش همخونه ای هام از من بهتر بودن . کاش سمنان درخت میداشت. کاش میشد این حرفا به رو بهش زد .....


کاشکی رو کاشتن....

شنبه 26 آذر 1390
;;)


این وبلاگ ....به آرشیو نگاه کردم ...من 5 سال تو این وبلاگ زندگی کردم ...عمریست ....


پ ن : این آهنگ کیوسک و من این روزها کلا با هم خوشالی میکنیم .

نمایشگاه «یخ»گالری راه ابریشم رو از دست ندهید .بسیار عالیست.

یکشنبه 20 آذر 1390
شب



یک شب تاریک . به پشت بام بی ستاره ،پر ابر ، پر از قرمزی دوست داشتنی .من .با لباس گرم و فندک عیش بی نامجو ؟محال است ....

عاشق شو ارنه روزی ....دل به دریا میزنم و باز این منم و عشق بازی با سرما و سیگار...

بیا شیما بیا و بگو دوره چطور است و در دلم بخندم به خودم ...بیا مائده بگو از کنکور ولی من خوشم با همان خاطراتی که ساختم...لیلا بیا و بگوییم گور بابای دنیای پوچ . بیا لیلا ،وایساده باید شاشید به آرمانهای بی سرو ته الکی خوشها ...

من خوشم ...با قانون شکنی های هر روزه ام ...من خوشم با بیرون زدن از چارچوبهای گوه اجتماع ...اصلا من خوشم با این گندی که دارم و اسمش را هم زندگی میگذارم ...

به من چه تحقیقهای شروع نشده و درسهای نخونده و ترم رو به پایان ...به من چه که سمت راست دهنم مسواک نمیشود ....به من چه آلودگی هوا و غباری که نگذاش اون روز از بام هم جا را ببینم... به من چه که این رابطه کار نمیکند و من ادامه اش میدهم .اصلا کی گفت که رابطه باید کار کند .رابطه جلو میرود . آدمها هم عوض میشوند ...و من بوی سیگار میدهم !این تنها چیزی است که الان توی زندگیم از آن مطمئنم ...


پ ن : من خوبم . نوسان ها هستند که بدند !من الان زنده ام .ریه هایم به من فهماند که من زنده ام ....من نمیدانستم فرق ایستگاه پانزده خرداد و خیام رو و حتی فرق آلترناتیو متال و با بقیه انواع ش ... آیا امروز با دانستنش فرق کردم ؟


چهارشنبه 16 آذر 1390
عاشورا

عاشورا بود .

روز مهوعی گذشت .از ترانه هایی که تو دسته های عزاداری خوانده میشد که در وصف چشای رنگی عباس بود عوق زدم .از پسرایی با شلوار صورتی زنجیرزن و لباس باب اسفنجی پوش سینه زن و موهای مش شده پسر طبل زن متنفرم . از دافولی های ساپورت پوش و چکمه به پای تماشا چی متنفرم ....


زیاد به آدمها نگاه نمیکنم . به طرز احمقانه نگاهشم خیره سنگ فرشه یا به آسمونه .مبادا دوربین به دست باشم و مجبور باشم به آدمها نگاه کنم .....

امروز هی آدمها رو دیدم .گویا دسته های عزاداری بودند .آدمهایی که سالی یک بار مسلمون میشن و به طرز رقت آور و گوهی هم این اسلام رو اجرا میکنن ...

دوست داشتم امروز عکس بگیرم و کمی شارژ شم و مث پارسال آواره نباشم .اما نشد .میشد عکاسی فشن کرد و میشد کلکسیون غذای نذری جمع کرد و شربت و شیر بلعید ...

من انگار دور شدم از این جامعه . انگار همه آشنا هستن و چیزی به اسم «حرمت» نیس . اعتقادی به عزاداری ندارم . اما چیزی میشناسم به اسم حرمت . از مداحی کردن و آه ناله ها حالم به هم میخوره و هیچ وقت دوس ندارم بشنوم اما تا اونجا که شده احترام گزاشتم .کجا داریم میریم ؟


پ ن :


شب ،شب حماقت بود .نمیدونم چرا اما انجامش دادم و اگه باز بپرسی میگم، نمدونم چرا ،اما ادامش میدم .هیچ عقلی در کار نیس .حتی احساسیم در کار نیس .دارم رو هیچی جلو میرم این اون چیزیه که میدونم ....

یکشنبه 29 آبان 1390

به صورت غیر قابل وصف و احمقانه ای سر خوشم .

سرخوشی آیا دلیل میخواهد ؟ بیخیال !

تو خیابون و مترو و سینما و پارک به یاد حماقت 25 آبان می افتم و از هر لحظه لحظه اش لذت میبرم .زیرا که تا این وسعت هیچ حماقتی نداشته و البته فعلا ندارم ...

همه ی خوشی ها سفر یک طرف و کشف صاف شدن یک دندان هم طرف دیگر .این قدر ذوق کردم و عربده شادی سر دادم  که پدر به صورت عاقل اندر صفیه دختر کوچکش را فقط نگاه کرد  و دریافت با همین چیزای کوچک میشود دیوانه شد ....

درد دندان امروز ساعت 3 الی نیم ساعت بعدش باز شدت میگیرد و من به گا هستم تا دو هفته ...

تنها سینما و تنها پارک و تنها عکس و تنها غذا....ازون تنهایی خوبای لذت بخش که انگار عالم و آدمی دورو برمه دارم باهاشون ساندویچ گاز میزنم ویا بهشون زل میزنم و میگم این لیلا حاتمی ...و یاتو پارک و بهشون میگم این کیف کوفتیو نگه دار تا گره نخوردم ...

خوشم و چیزای گوه زندگی رو فاکتور میگیرم ...


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>