X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 3 بهمن 1396
شروع قایمکی از میدان حلال احمر

امروز شروع قایمکی ترین کار زندگیم بود

تاحالا با هیچ کس در موردش حرف نزدم . ببینم چند روز میتونم فقط تو دل خودم نگهش دارم، واقعا نیاز داشتم اینکارو بکنم و یه قایمکی داشته باشم برای خودم :)

جمعه 29 دی 1396

یادم نمیاد اخرین بار کی خودم دوستامو دعوت کردم خونه ! هیچ وقت دوست نداشتم مهمونی بدم همش دوست داشتم برم مهمونی . از بس که از مهمون فراریم و حالا بحثهای جانبی . پدر و مادر نبودن و من تصمیم گرفتم دعوت کنم بیان خونمون . حس عجیبی بودش ، کلی خونه جمع کردم ، فکر کردم غذا چی درست کنم هی باید پا میشدم  چایی میزاشتم تعارف میکردم .

دارم نان استاپ فیلم میبینم ؛کل فیلمهای اسکار پارسالو دانلود کردم و چقدر همگی بد بودن ! همش پی سی روشنه و داره فیلم دانلود میکنه و متوسط روزی دوتا فیلم میبینم و خودمو خفه کردم . برای یه استودیو کودک رزومه فرستادم و شنبه باید برم مصاحبه ، پدر امروز از ماموریت میاد و مادر جون بیمارستان بستریه و سرماخوردگی بسیار ناجوری گرفته ....


پ ن : اگر فیلم خوب میشناسین بهم بگین ، جز علمی تخیلی و اکشن همه چی میبینم

یکشنبه 3 دی 1396

پدر بازنشسته شد ؛از کار تازه اش ،ماموریت گرفت ، پاسپورتش اومد .... چند روز دیگه هم میره ! اینا رو تو همین سه روز اخیر فهمیدم

تصمیم گرفتم موضوع خودمو شهرامو با خانواده مطرح کنم ، اونم امشب ، استرس دارم

سه‌شنبه 7 آذر 1396

یه واقعیتی که هست باید تصمیم بگیرم ، اذر ماه دو سال پیش بود که باهم دوست شدیم و دوساله داره میگه بیا جدی تر بشیم

من خیلی تردید دارم ، از اندازه علاقم ام ، از مشکلات پیش رو ، از اتفاقای مالی که ممکنه پیش بیاد ، از اینکه تصمیمم درسته یا نه ، ازینکه چقدر میتونم اینده امو ببینم

وقت بچه بازی و خوش گذرونی و عشق حال گذشته . تو هر دوره ای از راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی و دانشگاه و حتی بعدش هر گند و کثافت کاری و تفریحی بگی کردم ، حالا دیگه باید تصمیم بگیرم . این ادمو میشناسم ، اما آینده رو نمیشناسم ، خودمو نمیتونم تصور کنم . هر چی میرم جلو همه فقط ار سختیاش میگن و دوسال اول سختی که تو زندگی باید سپری بشه . به برادر که میگم همش میگه این چیزایی که میگی معیارای دوس پسره نه همسر ، الان خوشی چون کنار لذت میبری و زندگی اینقدر خاله بازی نیست و من استرس میگیرم . کنار برادر و همسرش خیلی خوب و موجه بود . اما میترسم  چون اندازه دوست داشتنم کافی نیست ، من با یه عصبانیت ازش دیوانه میشم و از بی توجهیش حرص میخورم چند روز و وقتی زیاد هم دوستش نداشته باشم نمیدونم چطور میشه باهاش زندگی کرد. از طرفی هم برادر میگه تو قطعا مشکل مالی خواهی داشت و بی پشتوانه نمیتونی بری جلو و هزار تا حرف دیگه که نمیدونم کدوم برا منه و کدوم از دهن بقیه در اومده که الان اینقدر مهم شده ....

کمک کنین و بم بگین تو شرایط من بودین چه میکردین

برچسب‌ها: معیار ندارم زشت نباشه یوخ، همسر ایده آل شما چگونه است، پولدار یا بیپول مسیله این است، چرا اینقدر تصمیم سخته، کمک کنین، شوهر کنم یا نکنم، آینده از آن کیست ؟، هندونه در بسته
سه‌شنبه 23 آبان 1396
اعصاب خردیها

دعوت شدم به اکران خصوصی فیلم صفر تا سکو تو چارسو، ادما معمولا برای همچی مراسمایی ذوق  میکنن و با کله میرن چون کلی ادم معروف هست و میتونن زیارتشون کنن . من  علاقه خاصی نداشتم برم که دوستمون گفت بیا بریم و منم حاضر شدم از صبح همه لباسای زمستونیو اتو کردم که بتونم انتخاب درست حسابی داشته باشم و به شلوار قهوه ای و مانتو کرم و شال رنگی قرمز سبز و کرم با مانتو کرم بلند و ژاکت قرمز پوشیدم و تو راه رفتن داشتم فک میکردم اگه جوراب قرمز داشتم چقدر جالب تر میشد اما ازونجایی که بیست دیقه دیر رسیدم و دوستمون تکیه داده بود و به جمعیت خیره شده بود و پیشونیش عرق کرده بود حسابی ، بزور جواب سلاممو داد و من خاطرم نیس که عذر خواهی کردم بابت دیر اومدن یا نه .یه کلمه هم نگفت چرا دیر اومدی  اما به معنای واقعی گند زد به شب من ، شبی که میتونست تجربه جالب یه فیلم مستند باشه و بعدش کنار کلی منتقد وایسی و بشنوی ازشون تبدیل به یه شب گوه شد چون اقا حاضر نبود بگه چشه ، البته کم و بیش میتونستم حدس بزنم چشه ، جمع گریزی داره و کلافه گی یه جمع بزرگ اذیتش میکنه و احتمالا زود رسیدنش و دیر اومدن من اذیتش کرد . ولی حق نداشت که با اون لحن و اون ادبیات بامن حرف بزنه . بهش میگم چته جواب نمیده ، باز میپرسم میگه کلافه ام میگم بیا بریم رو صندلی بشینیم ببینم چته ، میگه نمیام خودت برو بشین ، میگم اون امیر پوریا نیس  کلاه بسره ؟ جواب نمیده و بعد دوبار پرسیدن میگه اره . میگم حرف بزن میگه عصبیم یه سوال دیگه بپرسی دعوا میشه ! من تقصیر دارم ؟ من اعصابتو خرد کردم ؟ من جمعو شلوغ کردم ؟ من مجبورت کردم بیایی اکران ؟ لعد از تموم شدن فیلم به امید زنگ میزنه باهاش حرف میزنه ولی بازم اعصاب منو نداره رفتیم تو بالکن یه سیگار کشیده ولی بازم حرف نمیزنه ، اومدم بیرون نشستیم رو صندلی بازم حرف نمیزنه و سرش تو گوشیشه انگار مجبوره کنارم باشه ، بعد یه ربع سکوت میگم من دارم میرم کاری نداری میگه نه رفتیم تو اسانسور من پارکینگو زدم و اون همکف ، نه دست داد نه چیزی گفت خدافظ و رفت .

یبار دیگه همینطوری بی محلی و بی ادبی کرده بود بهم ، واقعا عصبیم از دستش . نمیدونم چی بگم . واقعا یه نفر عصبیه باید به خودش اجازه بده که هر مدلی که میخواد برخورد کنه ؟ خودش معتقده وقتی مشکلی پیش میاد زود حلش کنیم و صحبت کنیم در موردش ولی موقع عمل که میرسه خودش جا میزنه !

صبح پیام داده که دیشب تو شلوغی معطل شدم ، تو دیر رسیدی ، از فیلمم خوشم نیومد ، سگ شدم . نه عذرخواهی نه هیچ کوفت دیگه ای .

من حق ندارم عصبی بشم ؟شاکی بشم ؟

سه‌شنبه 16 آبان 1396
شرح حال چند وقت اخیر

در آبان ماه امسال اتفاقی که دارد میوفتد اینست که رابطه من و شهرام در شیب رو‌به رشد قرار گرفته است، به اولین مسافرت یک نفره مان رفتیم و دوروز در جوار دریا و هوای مطبوع شمال بودیم و خوش گذشت، بجز داستان سر درد و پیچای جاده چالوس‌چیزی اذیت نکرد و ایشان خیلی با محبت بودند.چند وقت دیگه ام احتمالا مراسم رونمایی از ایشونو برا برادر و همسرش برگزار می‌کنیم 

بعد از برگشتن و آمدن خبر خوش عمه شدنمون رو در مرداد ماه آینده شنیدم و بسیار ذوق زده هستم .

چند شب پیشم با کامیون تخمی دم در روبرتو تصادف کردم و ماشین الان‌دست نقاشه که درستش کنه .

یه مقدار زیادی جدیدا پریود میشم و کلا تو یه ماه یه هفته نفس راحت میکشم، در حال پیگیری و سونوگرافی و این حرفام که یکم ببینم چم شده و دکتر اول که فعلا گفته استرس زیاد این مدلیت کرده ، الانم دارم از دل درد میمیرم 

دنبال کار‌عکاسی هستم که برم یکم از تو عکاسیم پول بسازم و وضعییتو بهتر کنم . 

از پدرم هم فعلا اعصابم خرده چون باز رفته رو مخم این خودخواهی و خودپرستیش ، ایشالا که اوکی بشه 

کار خودمم تو بحرانی ترین وضعیت و افتضاح ترین حالتشه که بی نهایت هم بی حس و حالم نسبت بهش و اونم شیب تند بی در آمدیو داره برام رقم میزنه 

جمعه 24 شهریور 1396
تولد کودک دوساله

دیشب خیلی شب جالبی بود .از کوچه بالاییه منزلشون در اوج ترافیک اسباب بازی فروشی پیدا کردیم و دوتا خریدیم و دیدم کمه ، رفتیم گل فروشی یه دسته گلم سفارش دادیم .  از در رفتم تو دیدم بابا خیلی مهمونی جدیه ! ینی ملت ارایشگاه رفته و شینیون طوری، مردام کمابیش با کت شلوار. اول که یه نیگا به خودم کردم که یه بلیز ساده اورده بودم و یه نیگا به شهرام که چون فک کرده بود تولد بچه دوساله است با تی شرت و شلوار سبز اومده بود ! وقتی نشستیم همش تو این فکر بودم که چقدر زود رسیدیم و دوستمونم دقیقا همین نظرو داشت . یکم که گذشت به اصرار مادربزرگ بچه به اتاق عرقیجات روانه شدم و هی میگفت اگه منتظری اون اتاق خالی بشه نمیشه ، پاشین برید زودتر . دایی دومتر قد داشت با مو و ریش سفید که به هم متصل بود ، ساقی بود ، امار همه رو داشت ، رفتیم تو اتاق داشت به یکی میگفت 8 تا برات ریختم ، چوب خطت پر شده و برو یه چرخی بزن . مزه ها داشت به انتها میرسید که ما وارد شدیم ، پیرمرد 8 سال بود خام گیاه خوار بود و لب به هیچی نمیزد ، بی نهایت خوش اخلاق بود . پسرعمو با موهای سفید و شیکم برامده عرق خوری مستانه با لبخند ملیحش با دختر شیطونش  میرقصید و عاشقانه بهش نگاه میکرد ، اون یکی تا رسید به اهنگ پلنگه چش قشنگه رسید با همخونی شروع کرد و بعدش با قر فراوون  دست دختر جوونشو گرفت رفتن وسط و خودشو رها کرد . پدر و مادر دختر بچه بی نهایت بی خیال از قیافه و سر و وضعشون میخندیدن و میرقصیدن و مینوشیدن . وسطاشم من وقتی با پرستو میرقصیدم مادربزرگ بانمک میگفت بخاطر همین چیزاس که زنش نمیشی ؟ خاستم بگم تازه کجاشو دیدی . چند بار بهش گفته بودم که من دوست ندارم تنها برقصم چون نگاه سنگین مجردای اون جمع خیلی اذیت کننده است و دیشب فقط سعی میکردم بعد از کاری بشینم کنارش که اون فرد خاص ، متوجه بشه که کارش جالب نیس .قبل شام دوستمون دل داده بود به مادربزرگ بچه و اونم هی میگفت این پسر خیلی بچه خوبیه ، من این چند وقتی که میشناسمش واقعا بدی ندیدم ازش بیا بله بگو ، فک کنم ایشونم مست بود .سرم سنگین میشد و میرقصیدم و فکر نمیکردم که میتونم تو همچین جمعی اینقدر بهم خوش بگذره و با یه خانواده دیگه اینقدر گرم بگیرم و با خاله و عمو گرم بگیرم . برای منی که تقریبا کسی ار فامیل رو دوست ندارم و  لذتی از همنشینی باهاشون نمیبرم این جمع خیلی جالب بود ، ضمن اینکه تا حالا تو جمع خانوادگی که شامل نوشیدنی جات و مستی باشه نبودم ، اخرین بار مهمونی مینا بود که تا مادرش بهمون تعارف زد پلیس مهربان با حکم قضایی رسید و داستان شد .

میخوام بگم ادم نباید قضاوت کنه و اگر خودشو بسپره به جمع میتونه بهش خوش بگذره و کم کم لذت ببره و واقعا از همینجا به فامیلامون میگم کاش کمتر تخمی باشید و اگر همینطور میمونین ، همون دیدار عید به عیدم زیادیه ...


برچسب‌ها: فامیلِدوست، پلنگه چش قشنگه، مزه دوست، دومتر قد و سفید پوش، حال خوب، نگم که چقد خوش گذشت
   1      2      3      4      5      ...      84      >>