عاشورا بود .
روز مهوعی گذشت .از ترانه هایی که تو دسته های عزاداری خوانده میشد که در وصف چشای رنگی عباس بود عوق زدم .از پسرایی با شلوار صورتی زنجیرزن و لباس باب اسفنجی پوش سینه زن و موهای مش شده پسر طبل زن متنفرم . از دافولی های ساپورت پوش و چکمه به پای تماشا چی متنفرم ....
زیاد به آدمها نگاه نمیکنم . به طرز احمقانه نگاهشم خیره سنگ فرشه یا به آسمونه .مبادا دوربین به دست باشم و مجبور باشم به آدمها نگاه کنم .....
امروز هی آدمها رو دیدم .گویا دسته های عزاداری بودند .آدمهایی که سالی یک بار مسلمون میشن و به طرز رقت آور و گوهی هم این اسلام رو اجرا میکنن ...
دوست داشتم امروز عکس بگیرم و کمی شارژ شم و مث پارسال آواره نباشم .اما نشد .میشد عکاسی فشن کرد و میشد کلکسیون غذای نذری جمع کرد و شربت و شیر بلعید ...
من انگار دور شدم از این جامعه . انگار همه آشنا هستن و چیزی به اسم «حرمت» نیس . اعتقادی به عزاداری ندارم . اما چیزی میشناسم به اسم حرمت . از مداحی کردن و آه ناله ها حالم به هم میخوره و هیچ وقت دوس ندارم بشنوم اما تا اونجا که شده احترام گزاشتم .کجا داریم میریم ؟
پ ن :
شب ،شب حماقت بود .نمیدونم چرا اما انجامش دادم و اگه باز بپرسی میگم، نمدونم
چرا ،اما ادامش میدم .هیچ عقلی در کار نیس .حتی احساسیم در کار نیس
.دارم رو هیچی جلو میرم این اون چیزیه که میدونم ....