مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 8 اردیبهشت 1391
خانه پدری

بوی خانه ی پدری .

بوی اتاقهایی که هر چند سال یه بار رنگ عوض میکنن و چند سالیه که قرعه به رنگ نارنجی افتاده.

بوی پشتی های جاجیمی اتاق کناری هنوز هست بوی اتاق پرنورِ .

بوی بعد ظهرهای گرم تابستان هنوز تو دماغمه .یاد تبریزی افتادم ، بقالی محل که باید اول از همه تا سر کوچه پیاده میرفتی بعدشم از کنار دیوارای سازمان آب؟ میرفتی بالا و اونور خیابون مغازه اش پله میخورد اندازه یه نیم طبقه و اونجا بهش تمام بستنی های دنیا بود.

صدای برگهای درخت موِ میپیچه تو گوشم ،یادِ اون روزایی که ازتنه هاش آویزون میشدیم و خوشه خوشه انگور میچیدیم ،چقد شیرین بود.

صدای پاهات روی فرش نور خورده اتاق وسطی میاد .

صدای سوت بلبلی دلهره آور زنگ در و شتاب ما به سمتش سرازیر شدن مهمونها و غلغله شدن خونه . بالکن و بازی و  اسکیت و وسطی و والیبال .

خونی که از درخت شاتوت نو پا تو حیات تو دستت جاری میشه .

بیاد خرمالوهای درخت خرمالویی که سالهاست تبر زده شده می افتم و باز پرت میشم تو خاطرات.

بته های رز توی حیاط دیگه درخت شدن.

یاده روزایی به خیر که با امیر و احسان چاله میکندیم تو باغچه و توشو پر گل میکردیم و روشو استتار میکردیم و جاوید ،تنها کسی بود که طعمه ما بود که تا زانو توی گل میرفت و قهقهه مستانه ما تو هوا میپچید ،قهقهه ما نوه های مادر جون میپیچید تو انتهای ترین خیابون تو انتهایی ترین خونه تو خیابون شونزدهم .

یادِ اون روزی به خیر که با دوچرخه ی بنفش کوتاه پسر همسایه پنج شیش مترو رکاب زدم و مهدی پشت سرم جیغ میزد که بلاخره یاد گرفتی و من دور زدم و زرتی خوردم زمین و دویدم تو خونه و با دست و پاهای درب و داغون اعلام کردم که بلاخره دوچرخه سوای یاد گرفتم .

یاد سیریش و روزنامه و حصیر ،یاده پشت بوم پت و پهن اون خونه به خیر  ،وقتی که مادر جون توی نعلبکی سیریش میریخت و با یه کیلو روزنامه و یه کلاف نخ منو روونه بالکن میکرد تا خودمو سرگرم کنم یکی از بهترین خاطرات زندگیمو ساخت ،یکی از بزرگترین لذتهایی که هنوز دنبالشم تا یه چیزی شبیه بهش حتی پیدا کنم .بغض .....

یاد اون روزایی که از ترمینال آزادی سوار اون اتوبوس آبی ها میشدیم و تا یه خیابون اینور تر خونه مادر جون تو اتوبوس بودیم و وقتی میرسیدیم این من بودم که یورتمه وار تا خونه مادر جون میدویدم و تا قبل ازین که ته کوچه بسته شه ازون سر پایینی سرازیر میشدم و زنگ در بلبلی و بعدشم بغل مادر جون ...

خاطره تا هست از خونه مادرجون هست ....اما دیگه هیچ خاطره ای اونجا ساخته نمیشه ..دیگه خونه ای نداریم که اسمش خونه پدری باشه و این غمگین ترین خبر دنیاس برای من که هیچ وقت خونه هایی که توش زندگی کردیم و رو دوست نداشتم الا خونه پدری . اولین حمام زندگیم توی اون خونه بوده و اولین محل واقعی سکونتم . من با تمام این این خاطرات بالا تا سالیان دراز لبخند میشینه رو لبم و ته دلم همش میخواد که کاش تموم نشه ...


پ ن : در بهترین نقطه و خوشحال ترین وقت دوستی با دوستامم و داغون ترین با خانواده !

جمعه 1 اردیبهشت 1391
فرندز


10 نفر . هوای خوب خوب بهاری . جرات یا حقیقت . بهمن دول . ماکارونی با سس زیاد . قطره اشک چشم . ساری فور پاردی راکین .اینجا شیشَ خرده ریختَ . مستی . شمع . دوچرخه سواری . آیم سکٍی اند آی نو ایت . شلوار سنبادیه من . تیک زدنای کلفت . زمین خوردنِ مجید . دود و دود و دود . ساعت چار صب و خوابیدن بابک تو دسشویی . گیوجه ! . پلور و داستانهای بی انتهاش . لال بازی و انفجار خنده . ماسه ها . باد لب ساحل . بیلیارد و فوتبال دستی . پریما دبل چاکلت . ته چین مرغ خوشمزه طلایی . وات د فاک . دارت بازی و بینی عملی من . شلواری که بوی گوه عرق و پرتقال تو سرخ میداد . عینک شنا . دستبندِ محسن . تخت یه نفره اتاق گوشه ایه . نخواااااب . سبیبیل با کرانچی کبابی رو لب من . یه پک مجید و یه پیک من . آیپادی که گم شد . محسنی که رفت . گردنِ عباس و گوش عرفان . فرانک . پارتنر سیگارم . اخوی . پلیس بزرگراه . لحظه دیدن ما و بچه ها . خنده های سرمست . وسطی . دریا ا ا  . عکسای پرشی . پینک پنتر ....


پ ن : فک کنم برای بار اول توی یه تصادف بودم ... دستامو پشت سرم گذاشتم بودم و تو فازِ لم دادن بودم که ناگهان حس رالی بازیشون گل کرد و تو بد ترین پیچ ممکنه تعادل ماشین از دستش رفت و خوردیم به جدول و بعدش لاستیک کج شد و به روز ماشین و کنترل کرد و اومیدم لاین بغل .بعدن کاشف به عمل اومد که یه تیکه پونزده سانتی از لاستیک غلفتی کنده شده ... داشتیم چپ میکردیم و نکردیم ....هیچ کس چیزیش نشد اما همه جفت کردیم .... هیجان بسیار بالایی داشت...

جمعه 11 فروردین 1391



به سلامتی دارد این تعطیلات تمام میشود تا کمی نفس بکشم. مسافرت غیر منتظره و لوسی توام با خوش گذرونی نهیلیستی! رفتیم ....

کمی دارم تاریخ هنر ورق میزنم و کتابی میخونم که تقریبا چیزی ازش نمیفهمم ...اما خوشالم که دارم یه کاری میکنم هرچند تا حد زیادی بیهودگی داشته باشد ...

عید یک عالمه فضا وقت داره، ازوناعی که هی فک میکنی بش برسم و کلی کاره نکرده رو بزارم تو عید انجام بده. اما واسه من بسیار بسیار با حس کرختی همراهه .

اما الان خوبم .خوبم که عید مسخره و با دید و بازدیدهای سالی یکبارش تموم میشه .هر سال بهت زده میشم از تغییر قیافه آدمهایی که هونصد ساله ندیدمشون و اونام به طبع همینطور . اما فلسفهِ غیر قابل درکی داره .آدمایی که میدونیم هیچ وقت همون نمیبینیم جز این عید لعنتی اما اصراری داریم برای دیدار تازه کردن اونم بصورت خیلی خفت بار و سالی یکبار. هی برو بشین و به ترتیب با میوه و شیرینی و شکلات و چایی و آجیل پذیرایی شو و هی همه رو 3 تا ماچ کن و لبخندی بچسبون رو پهنای صورتت تا مهمان نوازی طرف و مهمون بودن خودت حفظ شه ....

از ظهر تا حالا 6 تا از دوستای فیضبوقی استاتوس هوای دو نفره گذاشتن،البت همه مینالن از اینکه نفر دومی در کار نیس ....هار هار !

چهارشنبه 2 فروردین 1391
عید لعنتی



به یاد ندارم عیدی بدون قهر و دعوا گذشته باشد تو خانه مان ....همیشه از خرید عید گرفته تا خونه تکونی اینجا آشوب بوده تا آمدن مهمون و مسافرت لعنتی عید ....

حریم نامرئی دارد مادرم که غر غر میکند و داد میزند و گوش تخلیش دهنمان را سرویس میکند و خلاصه اَش اینکه کج خلق ترین موجود روی زمین میشد وقتی من و پدر همراهشیم. این حریمش فقط برای من و پدر است ،مهمان باشد لپ هایش گل میاندازند و میخندند و احوال توله های پس انداخته هفت جد طرف را پرسیده و برای تک تکشان آرزوهای صورتی و قرمز میکند .مادر بزرگ اگر باشد پادردش یادش میرود و ازین ور به اون منزل پدری جارو و دستمال به دست مشغول برق انداختن میشود، در صورتی که اگر منزل باشد از صبحش چند میلیون بار یادآوری میکند که همین پریروز 7تا مسکن یکجا زده و باز هم از کمر درد روی پایش بند نیس ....

این حریم لعنتی لحظه به لحظه برایم تنگ تر میشود و هر روز که بیشتر کنار مادرم بیشتر فرسودگیش را میبینم .برای همه خوشحال و شنگول است و عروس دارد و مهمان دارد، اما به گا رفتنش را بیشتر من میبینم که نگاهش میکنم، از کنار و روبرو و از بالا ....

انگار عادت دارد مردم را که میبیند با دست روی صورتش لبخند نقاشی کند ولبهای کذایی را به بالا قوس بدهد و دل آشوبش برای من باشد .عادت دارد که از پای تلفن که پا میشود خنده هایش تمام شود و بهانه کند که دلش برای فلانی تنگ شده ...

و از همه بدتر من عاجزم از درک کردنش،عاجزم از فهمیدن این احساسات ...

نمیفهمم چطور بی دلِ خوش میشه مادر بود ....من خوب نیستم برای کنارش بودن....

یکشنبه 28 اسفند 1390



بوی عید نمیاد امسال ! فقط بوی چسب میکروپور تو دماغمه ...






یکشنبه 21 اسفند 1390
:دی

هی دراز کش همشهری داستان خونم و حال میکنم با زندگی ...

روزای خوبی و دارم سپری میکنم که 90 و خورده ای درصدش استراحته .

همه چیو میچینم دوربرم ...کتاب میگیرم دستم و شرو میکنم خوندنش ...یهو به انگشتی میبینم که پوسته کنارش ور اومده، دس میگردونم ناخون گیر میاد تو دستم .درستش میکنم .گرفتن کتاب بالای دست خسته میکنه دستو میزارمش زمین و آیینه میگیرم دستم، حالا آیینه میره بالا و موچین و قیچی تو اون یکی دستم جابجا میشن بعدشم نوبت فنیل افرین و بتامتازونه. دستو میچرخونم دستمال پیدا میکنم و یکم بعد تر با عرض پوزش گوش پاککن !یکم با گردنی که نباس کج شده این ور اون ورو میجورم دوربینمو میبینم خم میشم برش میدارم و هی چیلیک چیلیک عکس میندازم از خودم .بزور کادر تنظیم میکنم که خودمم بتونم توش جا شم .عکسارو میبینم و بصورت مرض داری پاکشون میکنم .هنوز زیر و بالای چشا بنفشه و بقیه جاهام به زردی میزنه. یهو لرز میکنم و یه تیکه از پتو رو میکشم رو خودم .برای باره یه میلیونوم بروشورو میخونم و تو بندی که گفته تا یه هفته لنز بی لنز قفل میکنم .صدا تق میاد و از بروشور میام بیرون و دستمو لای پتو و انبوه بالا میبرم که گوشیو پیدا کنم ....


پنجشنبه 18 اسفند 1390
بعد از عمل !

همین سه شمبه منم به جامعه ی دماغهای صاف و عملی پیوستم ...

رفتیم تو کلینیک یه ذره جا بود ...هر هر میخندیدم و مامان پر اظطراب بود .لباس آستین کوتاه آبیمو پوشیدم و شلوار آبی گشادش چقدر راحت بود ! 5 مین بود که لباسو پوشیده بودم و به اصرار پرستار رفته بودم جیش، از دره دستشویی که اومدم بیرون دیدم دکتر بیهوشی ایستاده جلو در و داره اسممو میگه اون یه خروار مو رو تو اون کلاه جا دادم و پریدم تو اتاق عمل ...

دکتر بیهوشی لباس آستین کوتاه یاسی تنش بود با یه روسری گلمنگلی روی شونه هاش ...خیلی هم ریلکس هی میپرسید و میپرسید تا اینکه رسید به سیگار ...پرسید میکشی گفتم آخرین دفه هفته پیش نیگران شد و پرسید چند نخ روزانه ؟اگه کمتر از دو هفته باشه مشکل داره و خلاصه مشکل رف و رجو شد !پرسیدم تا کی نکشم گفت تا همیشه گفتم آخه حیفیه دلت میاد ؟دود به این قشنگی ؟گفت آره به نظرم منم دودش عالیه اما نمیشه همین جوری هی حرف میزدیم که کامروا از دور اومد تو .لباسش سبز فسفری بود و کلاهشم از همین کلاه خوشگلای درک تو گریز آناتومی !از دور دست راستشو با شتاب آورد جلو و خیلی جدی و محکم دست داد و منم که کم کم داشتم بیهوش میشدم یهویی یه چیزی اومد رو صورتم و ....

بیدار که شدم چش بند یخی رو صورتم بود و صورتم صد برابر سنگین شده بود عمل سه ساعت طول کشیده بود ،بقیه عملها انگار چهل دقیقه ای تموم میشدن اما ماله من ترکونده بوده !

اولین صحنه این بود که هنوز نمیتونستم حرف بزنم که یهویی یه استفراغ خوشگل انجام دادم و هم لباسم و هم تختو گویا به گند کشیدم ...داداچی و شیرین اومدن و پرستاره غر میزد که دکتر فلانی اگه بیاد دعوا میکنه شماها رو ازین حرفا ...ماده طفلک با عصای زیر بغلیش با گلای زیباش اومد بم سر زد ....اولین جمله اش این بود دیدی چقد لباساشون راحته ؟داداچی هی میگف چقدر ابروها رو اومده ! شرین میگف موهاتوم اون تو برات براشینگ کردن ...دست زدم دیدم موهامو با یه لنگه دستکش اتاقم عمل گره زدن ...

درد نداشتم و هنوزم ندارم اما خیلی خیلی بد ،داروی بیهوشی از بدم دفع شد ...در حالتی که یه شب تا داشتم خون بالا می آوردم ...

شیمای عزیز ترکوند اینقدر که مهربون بود ...مامان منو که میدید رنگش زرد میشد و پاهاش شل میشد ...تازه که از اتاق عمل اومده بودم بیرون میگفت پاشو بیا بریم  به مامانت که اتاق بقل بستریه سر بزنیم !

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>