Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 24 دی 1385
تعیلات !!

سلام

امتحاناتمون تموم شد .......دو روز تعطیلم .....امروز که تا الان بصورت خیلی مفید از وقتم استفاده کردمو کتاب عادت میکنیمو خوندم...... من آخه دیگه چقدر باید از این آدم تعریف کنم ......نمیدونم شاید شما نظر منو نداشته باشید یا شاید از نوشته هاش بدتون بیاد ......اما من خیلی خوشحالم که خاطات خوبم با کتابهای زویا پیرزادبوده.......یه جای کتاب هست که آرزو برای اولین بار وبلاگ دخترشو میخونه ...... خیلی برخورد جالبی داشت خیلی هم منطقی ..... وقتی اونها رو خوند به خیلی چیزا پی برد ......وقتی منم چند تا از پستهای وبلاگ قدیمیمو بهش نشون دادم که توش فقط به زمین و زمان فحش داده بودم مامانم خیلی ریلکس  گفت مردم چه گناهی کردن که باید چرت و پرتهای تورو تحمل کنن ..... بهش گفتم وقتی اینجا مینویسم خیلی آروم میشم .....شاید هیچ کس نخونه و اهمیت نده اما نکته ی مهمش اینه که خودم راحت میشم ...... هیچی بهم نگفت اما میدونم خوشحال بود که منم آروم شدم .......این بود انشای من درصبح روز اول تعطیلات دو روزه !!!

 

سه شنبه 19 دی 1385
من اومدممممممم!!

سلام

من اومد ......چه قدر این چند روز سخت بود ....خدایی ترک عادت خیلی سخته.....

این چند روزه باز زدم تو نخ کتابهایی تکراری و مهربون خوندم ......نشستم روز امتحان مبانی هنرم سه کتاب زویا پیرزادو خوندم ......همیشه عاشق داستانهاش بود همه ی داستانهاش چه بلندا چه کوتاه ها.....خدایی این بشر خیلی تیز هوشه حتی از من  هم بیشتر .....همه ی داستانهاش عالیه ..... تو وبلاگ یکی از دوستان به یه سوالی برخورد کردم اونم این بود که چرا کتاب میخونی ؟؟؟ یه کم به خودم فکر کردم .....گفتم چون عاشق کتاب خوندنم .....چون تا کتاب بزرگ شدم .....چون همه ی خاطرات قشنگم با کتاب بودن ......کتاب دنیاس ......هر کتابی دنیاس .... واسه این میخونم چون دوست دارم دنیا ها رو بشناسم  ......دنیاهایی رو که دیگرون ساختن ببینم ....چون دوست دارم بخونم و از جمله های زیباشون لذت ببرم .....دوست دارم بخونمو مجذوب کلمه ها بشم ...... چون ایمان دارم که کلمه ها هم میتونن معجزه کنن ......وقتی که بشینن روی کاعذ ......اینقدر زیبا میشن که نگو ......دوست دارم همه  چیزو بخونم .......خوندن خیلی قشنگه ......کتاب هم قشنگه ........وقتی هم این دو تا مکمل هم باشن .....واسه ای خودش یه دنیاس.......

این چیزا یهویی خودشون ریختن بیرون .....ببخشید دیگه .....راستی من خیلی خوشحالما امروز هر جا که رفتم اینو گفتم ......

موفق باشید دوستان

شنبه 16 دی 1385
نی نی
جمعه 1 دی 1385
ماهی وجفتش

ماهی وجفتش



مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌کرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حرکت کم و کند پره‌هایشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهی را دید که با هم بودند.

دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.

مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.

دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟

مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟

دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟

یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.

زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد، بعد خواست کودک را بلند کند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت: «ممنون. آقا

اندکی که گذشت، مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن

دو ماهی اکنون سینه به سینه‌ی هم داشتند و پرک‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یک حباب می‌نمود، پاک و صاف و راحت و سبک.

دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن

کودک اندکی بعد پرسید:«کدوم دو تا؟»

مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین.» و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: «دوتا نیستن

مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا

کودک گفت: «همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده

مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.


ابراهیم گلستان