
![]() |
![]() |
![]() |
یکشنبه 29 بهمن 1385
نی نی۸۱
چهارشنبه 25 بهمن 1385
نی نی ۸۰

پنجشنبه 19 بهمن 1385
موزه
سلام
امروز عجب روزی بوداااا.....رفتیم موزه از طرف مدرسه .....نمیدونم تویی که این مطلبو داری میخونی تا حالا موزه رفتی یا نه ......خدایی منم تا حالا نرفته بودم اما امروز برام یه روز خیلی خوب بود ......موزه ی رضا عباسی....... توش همه چی بود .......نسخه های خطی،انواع و اقسام ظروف،نقاشی ،تذهیب و از این جور چیزا.....خیلی توپ بود همه ی کارها یی که اونجا بود بلا استثنا ظریف کاری داشتن ..... خیلی برام عجیب که توی اون قرنها چه جوری یه نفر میتونسته این همه ظرافت کاری داشه باشه ......اینقده ظریف و تمیز کار کرده بودند که اصلا آدم باورش نمیشد اینا کار آدمهاییه که ۱۰ و ۱۵ قرن پیش زندگی میکردن بدون هیچ امکاناتی ...... الان دارم به این فکر می کنم من چی شدم .....تو قرن ۲۱ با این همه امکانات......؟؟؟؟؟
دوشنبه 16 بهمن 1385
سخنرانییی
سلام
امروز خیلی با حال بود ....مدرسه دکتر فرهنگو دعوت کرده بود تا برامون بصحبته.....من قبلا باهاش آشنایی داشتم برنامه ی آب رو ازش دیده بودم اما اینکه صحبتاش رو از نزدیک بشنوم نشده بود ...... اصل صحبتش روی فعالیتهای مغز و انرژی هایی که داریم و این جور چیزا بود .....من یه نکته ی کلیدی از کل صحبتاش گرفتم اونم این بود که وقتی تو یک چیزی رو تو ضمیر نا خود آگاهت تکرار بکنی خیلی راحت به جای میمونه وخیلی کم امکان داره که از بین بره ......میگفت ضمیر ناخودآگاه همه ی چیزهایی رو که به درونش وارد میشن رو میپذیزه اعم از منطقی یا غیر منطقی و وقتی هم تو بخوایی یک چیزی رو بهش وارد کنی خیلی راحت با تکرار میتونی این کارو انجام بدی......خیلی جالبه هاااا.......ابو علی سینا رو مثال زد که تو بچه گیش یه استادی داشته که همیشه و همه جا بهش میگفته نابغه و استاد ش به خودش هم گفته بوده که همش به خودت بگو حافظه ی من هر روز بهتر میشه یعنی ابو علی سینا تو بچه گیش این مدلی تو ضمیر ناخود آگاهش بوده که من نابغه ام و حافظه ام فلانه و اینا که تونسته بوده این مدلی باشه ......یا مثلا ادیسون که مادرش همش بهش میگفته که تو بهترینی و اینا (اما از طرفی پدرش همش باهاش دعوا داشته )که تونسته بزرگترین مخترع جهان باشه ..... از تمام اینها نتیجه میگیرم که وقتی من انرژی مثبت داشته باشم انرژی مثبتم برام فکر مثبت میاره ...... خلاصه که اگه تو به مدام با خودت تکرار کنی که من باهوشم من نابغه ام سال دیگه نفر اول کنکور نشی خیلی خنگی!!.....حالا اینا به کنار میگفت سیاوش گوش ندید آخه خیلی غمناکه و انرژی های که به شما میده همش منفیه ......اما خدایی خیلی آدم با هوشی بود سه چهار تا لیسانسو فوق لیسانسو دکترا داشت وقتی که گفت همه ی بچه ها از تعجب شاخ در آوورده بودن ..... میخوام امتحان کنم تو هم امتحان کن و ایمان داشته باش اونوقت نتیجه شو ببین....
شنبه 14 بهمن 1385
نی نی ۷۹

یکشنبه 8 بهمن 1385
محرم
سلام
محرم اومده..... خیابونها خیلی عوض شدن .....تاریک شدن ......سیاه تنشون کردن مثل آدما ...... آدم هاهم عوض شدن ..... خیلی هاشون ..... فکر کنم من هم ......پارسال عاشورا خونه ی عمه بودم ...... رفتیم هیئت گریه کردم ...... بار اولم بود که گریه میکردم ...... پارسال با سال قبلش فرق داشت ..... این بهترین قسمت بود ...... امسال هم میخوام با سال قبل قرق کنم ..... میخوام بغضمو بشکنم .....از ته دلم اشک بریزم ......میگن اگه با تمام وجود گریه کنی جایی برای امیدواری هست ......میخوام با تمام وجود گریه کنم....یعنی میشه که واسه منم جایی امید واری باشه ؟؟؟.....من از بقیه چیزی کم ندارم....میتونم خوب بشم ....عوض بشم ....خداکنه....برام دعا کن .....دعا کن.....
جمعه 6 بهمن 1385
چلچراغ
سلام
کارنامه گرفتم ...... خوب بود اما مامان و بابا طبق معمول کار خودشونو انجام دادن نصیحتهای همیشگی ..... درسته که خودمم میدونستم بهتر هم میتونم باشم اما اونها دیگه نباید اینقدر شورشو در بیارن ..... یه اتفاق خیلی جالب افتاد.....چند رو زپیش که داشتم میومدم خونه .....یه چلچراغ دیدم که افتاده بود رو زمین ...... دلم خواست برش دارم اما روم نشد ......هم کثیف بود هم خیس ...... بلاخره با یکمی زور زدن تونستم خودمو راضی کنم تا از رو زمین برش دارم ......طفلی خیلی کر کثیف بود ......اومدم خونه و گذاشتمش رو شوفاژ .......خشک شد..... شماره ۸۱ چلچراغ بود ماله ۳ساله پیش ...... وقتی تاریخشو با دقت خوندم متوجه شدم که ماله وقتی بوده که من ۱۳ سالم بوده .......خیلی باحال بود ......خیلی با چلچراغهای الان فرق داشت .......پرونده شو شرف الدین نوشته بود .......سه تا یادداشت از ابراهیم رها بود .....تازه محرمانه هم ژوله با کودک درونش نوشته بود ......چقدر دوستش دارم ......خط به خطشو خوندم اونم دوبار...... بابام صبح با مامانم بحث میکرد که من خل شدم و از دیشب تا حالا فقط زل زدم به برگه های بارون خورده ی چلچراغ قدیمی..... خودم هم همین فکرو میکنم .....شاید شدم ......بابام یه زمانی بود نمیذاش که من چلچراغ بخونم .....دلیلشو نفهمیدم اونوقتا میگفت هنوز بچه ای ......دو سال پیش که اولین شماره رو از چلچراغ خوندم خیلی خوشحال بودم ...... بچه بودم ......نمی دونم چرا اما احساس خوبی داشتم .....الانم هر وقت که میخوام برم روزنامه فروشی و چلچراغ بخرم خیلی خوشحالم یه حسه خیلی بچه گونه دارم .....اما خیلی حس شرینیه ...... من هنوزم چلچراغو رو دوست دارم ...... شاید هنوزم خیلی از متنهاشو نفهمم خیلی چیزاشو درک نکنم .....اما دلبستگی پیدا کردم بهش و تنها مجله ای هستش که میخونم



شهریور 1387