خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 شهریور 1386
ماهی و جفتش

ماهی وجفتش


مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌کرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حرکت کم و کند پره‌هایشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهی را دید که با هم بودند.

دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.

مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.

دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟

مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟

دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟

یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.

زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد، بعد خواست کودک را بلند کند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت: «ممنون. آقا

اندکی که گذشت، مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن

دو ماهی اکنون سینه به سینه‌ی هم داشتند و پرک‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یک حباب می‌نمود، پاک و صاف و راحت و سبک.

دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن

کودک اندکی بعد پرسید:«کدوم دو تا؟»

مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین.» و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: «دوتا نیستن

مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا

کودک گفت: «همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده

مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.

 

ابراهیم گلستان

 

جمعه 23 شهریور 1386
نی نی ۸۹

یکشنبه 18 شهریور 1386
کم کم به پایان میرسد......

سلام

چند روز دیگه مهر میاد و چندروز دیگه هم ماه رمضون ....من هر دوتاشونو دوست دارم مدرسه همیشه برام لذت بخش بوده .من همیشه تنها بودم .همیشه وقتی خونه بودم تنها بودم نمونه اش همین تابسون امسال که مامان تقریبا نبود بابا هم که سرگرم درس و مشق و داداچ هم که هیچی . همیشه مدرسه رو واسه این دوست داشتم که همه باهم بودیم .هر روز صبح ۳۰ نفر از بچه های باحال پیشت بودن ، حداقلش این بود که میتونستی باهاشو حرف بزنی همسن خودت بودن دغدغه هاشون هم با تو یکی بود .خیلی خوبه که دوباره داره مهر میاد .

این اخری ها بعد از مسافرت بجای اینکه حالم بهتر بشه دارم بد تر میشم دست خودم نیست ، دلیلشم نمیدونم. کلا توی این تابستون کار مثبتی نکردم .فقط و فقط تنبلی بود که خیلی زیاد انجامش دادم! کلی کتاب نخونده داشتم ،کلی فیلم ندیده ،کلی جای نرفته کلی دعوت بی جواب مونده و کلی حرف نزده که همین طور مونده. اما خوشحالم که وقتی که مهر بیاد دیگه وفقط سر خاروندن هم ندارم فکر کنم به اینجا هم کمتر سر بزنم. دیگه به چرت و پرتهای تو ذهنم فکر نمیکنم .خوبه .

دلم برای ماه رمضون هم تنگ شده .تنهای ماهی از سال هستش که سعی میکنم آدم باشم .سعی میکنم برای خوب بودن .سعی میکنم از کارهایی بدم فاصله بگیرم . اما چیکار کنم که خیلی سخته آدم ترک عادت کنه .

پنجشنبه 8 شهریور 1386
تنبور و سماع و سعدآباد

سلام

جاتون خالی دیشب شبی بود همراه با تنبور و سماع و از این جور چیزا.دیشب در کاخ باحال سعد آباد مجلس موسیقی سنتی همراه با رقص سماعی برپا بود که برحسب اتفاق ما هم اونجا بودبم. بسیار عالی عالی بود من اوصولا با موسیقی سنتی هیچ سخنیتی ندارم و همیشه ازش بیزار بودم،اما دیشب محشر بود . اعضای اصلی گروه خانواده ی پور ناظری ها بودند. کیخسرو و سهراب و تهمورث. من اینقده توی این سازها خنگ بودم که حتی اسمشونو هم نمیدونستم اما خدایی سازهای عجیب واختراعی هم کم نبود.یه آقایی که هنوز هم اسمشو نمیدونم روی یه چیزی میزد که شبیه به هیچ چیزی نبود اما به نظرم جزو سازهای کوبه ای بود. تازه صدای آب هم از خودش تولید میکردم .اونجا واسه خودش رودخونه راه انداخته بود . خیلی جای جالبی بود .یکی از این آقایان پور ناظری که به نظرم تهمورثشون بود خیلی باحال و با صفا بود. توی کل کنسرت تو فضا بود دستشو بالاو پایین میکرد وداد میزد و اینا خیلی باحال بود ،اگه توی همون لحظات ولش میکردن پامیشد سماع هم میرقصید .یه جاهایی بود که هم میخوندن هر کی حال میکرد اون وسط یه صدایی ول میداد .یه جوری بود که بعضی اوقات من حس میکردم اون خواننده باید بره غاز بچرونه .

راستش من تاحالا سماع ندیده بودم .جالب بود. اول که نوبت به آهنگ مخصوص رقصشون میرسید با عباهای خاصی اومدند داخل و اونها رو انداختند و بعد تعظیم کردند و بعد اومدند وسط و دوباره تعظیم کردند و شروع به چرخش کردند ،دستهاشون ناخودآگاه ازکنار و روی شکمشون به طرف بالا میومد و در همون حالت دقیقا میموند. جوری میچرخیدند که من سرم جای اونها گیج میرفت. اما این که میرن تو فضا و حتی چرخش رو حس نمیکنند خیلی چیز عجیبی برای من بود .

من فهمیدم موسیقی سنتی اصلا چیز غمناک و کسل کننده ای نیست یا اینکه چقدر میتونه جذاب و باحال باشه .اون زمانی که همگی همزمان دستشونو روی تنبورهاشو حرکت میداند و اون موقعی که تک نوازی سنتور رو میشنیدم داشتم  کیف دنیا رو میکردم .خیلی بهم فاز داد حتی تک نوازی ها که کمی طولانی بود و حوصله رو سر میبرد.اما من تصمیمو گرفتم که دیگه با موسیقی سنتی آشتی کنم.قهر نبودم اما حالا میخوام آشتی کنم .یه چیزی بین خودمون باشه ها من هیچ چیزی از اشعار نفهمیدم اما این ملودی ها و آهنگها بود که آدمو میبرد تو فضا.

ببخشید خیلی طولانی شد .چون خیلی جوگیر بودم .

پ ن : دعا کن شمال تا ۳شنبه هواش خوب باشه .....نمیخوام بهم بد بگذره! من تا ۳شنبه نیستمااا

شنبه 3 شهریور 1386
نیمه ی شعبان

سلام

روزی که من به دنیا اومدم ۱۱ اسفند ،نیمه ی شعبان بود .روزی که تو آمدی .

تو همان کسی هستی که بیش تر از مادرم دلتنگت میشوم،

تو کسی هستی که برایت گریسته ام ،

تو کسی هستی که بسیاری از روزها همراه دلتنگیم بودی .

من دعا میکنم که بیایی.من منتظرم.

میگویند تو آنی که یا آمدنت هیچ بدی ، دیگر نیست . میگویند وقتی بیایی دیگر آدمها با هم بد نیستند . میگویند وقتی آمدی همه چیز خوب و زیباست . دلم گرفت وقتی که دیدم همه فقط میگویند .وقتی که کسی یاد دعا نیست .یاد دعا برای آمدنت . آدمها یادشان رفت که فقط یا حرف نمی آیی فقط با چراغانی نمیایی . اما . . . . .یادشان رفت .

خدایا کاری کن من یادم نرود .همیشه به یادت باشم و همیشه بدانم که هستی و کنارم.