خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 مهر 1386
سرم شلوغ شده!

سلام

دردی دارم در ناحیه ی گلو به همراه مقادیر بسیار زیادی آب بینی (ببخشید!)، به همراه سوزش و آب چشمان مبارک و کوفتگی و احساس درد مفاصل و عضلات ..... واقعا فکر میکنی چم شده ؟
.
وسط اتوبان و میکنن و مینویسن « طرح ساماندهی انهار و جویبارها!» ....دلیل بهتر از این نبود؟
.
ببین تو میتونی یه نفرو پیدا کنی که یه مسیر تو اتاق من بزنه که بتونم از وسط اتاقم رد شم و به میزم برسم ؟؟ به خدا خیلی داره سخت میشه کم کم کلاس صخره نوردی و پرش و باید برم !از اول مهر تا حالا سه تا از اتودها توش گم کردم! یه وقت فکر نکنی که باید اتاقمو جمع کنما ، نه !

چهارشنبه 18 مهر 1386
تهران جان!

 . . . . . .تهران اقلیمی ، چنارهای محترم و گنجشکهای نجیبی دارد و هر سال زمستان که میشود با خودم میگویم دیگر امسال ناقلایی میکنم ، زمستان را که دست به سر کردیم ، برای درختان در میگذارم گنجشک را میبرم به تالار وحدت ، برای شنیدن آوازشان بلیط میفروشم تا همشهریهای عزیزم سود را با ارزش اشتباه نگیرند . اگر بابت آواز گنجشکان کمی هزینه کنیم ، قدر سمفونی  هایی را که در آواز ایشان ، ارکستراسیون شده ، تبیین میشود . . . . .

«محمد صالح اعلا»

پ ن: خوندم یه مقاله ی جذاب از صالح اعلا با پس زمینه ی موسیقی رود خونه(شوفاژ هوا گیری نشده!) خیلی لذت بخشه . . . . امتحان کن .

جمعه 13 مهر 1386
دل تنگی

سلام

دلم  به طور ناگهانی تنگ شد،

 برای خل خل بازی توی خیابان ،

 برای خوندن کتابهای کودکی ،

برای بوسیدن مامان وقتی که مهربان نگاهم میکند ،

برای قهر و آشتی های مسخره و بی دلیل ،

برای گل بازی در باغچه مادر جون ،

برای تنبیه معلم کلاس پنجم ،

برای گریه تو خیابان که توامان با کشیدن دست توسط مادرم !

وای چه قدر قشنگند این دلتنگی ها . هر وقت نیم نگاهی کودکیم می اندازم و همین طور درونش پرسه میزنم ،انگاری که اصلا قصد و توان بیرون آمدن هم ندارم عاشق سادگی و پاکی میشوم که آن موقع داشتم ! اما افسوس هم میخورم که الان ......

یکشنبه 8 مهر 1386

نه خدا توانمش خواند نه بشر تونمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

 

یکشنبه 1 مهر 1386
مهر

سلام

دلم برای مهر زیبا و خنک تنگیده بود . خوب آمدی مهر مهربان ، وقتی آمدی که وقتش بود .همه میگفتند که وقتش است: برگهای چناران سر در آسمان که بر روی زمینند،خنکی دل انگیز بعد ازظهر و دلم .

صبح روزیکم مهر بسیار زیبا بود هم کودکانش و هم پدران و مادرانش. کودکانی که سر تاپا نو و تمیز لی لی کنان میروند .پدران و مادرانی که از چهره های شادابشان میشود فهمید که انرژی میگیرند از کودکان و از مهر .

و من در دلم ذوق میکردم و شکر . هنوزم دلم برای پسران کوچک و تاس میسوزد اما با دیدنشان ذوق میکنم و میدانم نشان مهر است . ته دلم برای دختران کوچک و مرتب قنج میرود و میگویم کاش من هم شوق دوباره ی اولین مدرسه را تجربه میکردم .

 

پ ن : بابا دیشب گفت نمیرسونمت مدرسه .ناراحت شدم اما صبح که بیدار شدم .گفت میرسونمت .وسط راه گفت که رسوندن من مهم نبوده و یه بهونه میخواسته که بره تو خیابون و بچه مدرسه ای ها رو ببینه و ذوق کنه!