Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 آبان 1386
پاییز زیبا

سلام.
دلم باران میخواهد ، بارانی که در زیر آن بروم و خیس شوم و شسته . دوست دارم زیرش گریه کنم ،سری است درونش ،که هست که هیچ کس نمیفهمد .آخ چه کیفی دارد ،که اشکهای تو با باران آمیخته شوند ،دو زلال.
هوا کثیف است و دلم باران میخواهد .پاییز ما آن قدیم ترها باران داشت ،باران سیل آسا ،آسمان هایی ابری داشت اما الان تنها سرما دارد ،سرمایی که بس ناجوانمردانه آدم را وادار به سرماخوردگی میکند .اما باز هم دلم خوش است به درختانش ،آن زردها، نارنجی ها ، قهوه ای ها، طلایی ها .این پاییز نهایت شادابی یست .من میگویم حتی بهار هم این زلالی رنگها نیس این درخشندگی و این شکوه نیست.... بهترینی پاییز من .


پ ن در مدرسه !
ساعت ده دقیقه به دو از روی ساعت پریسا- زنگ آخر-عربی!-زیر صدای محسن نامجو .
مچاله میشم روی صندلی چسبیده به دیوار ،سرم را روی میز کثیف میگذارم صدای نامجو در گوشم میپیچد و جز او صدای کسی را نمیشنوم ....فکر میکنم به آدمهای صامتی که در اطرافم با هم همصحبتند ..... عقاید نئوکانتی از آن من ..... در دلم پوزخندی میزنم به تمامشان.... جایی را که خم شده ام دوست دارم .... صدای نامجو را کم میکنم .....دبیر عربی صدایش میان داد و هوار بچه ها گم شده ..... نگاهشان میکنم به دیوار سرد کنارم خیره میشوم بلکه جایی خالی پیدا کنم ...نه نیست !....کوکوی دوشب مانده از آن ما کپی پدر خوانده ..... گرسنه شدم .....میخواهم بخوابم اما خوابم نمیبرد .... یکی میزند پس کله ام ....مگه نمیشنوی !؟!؟!
سه شنبه 22 آبان 1386
تشکر

 

اگر این گریه نبود بغض ی که بسیاری از اوقات در گلو است چه میشد ؟؟  فکرش هم عذاب آور است ....
خدایا برای آفریدن گریه از تو سپاسگزارم .

اگر من دلتنگ مادرم نمیشدم کی میفهمیدم ازرشش را ؟ اگر من هر روز مادر داشتم معنای مادری و آرامشش را نمیفهمیدم ....
خدایا از اینکه دلتنگی را آفریدی ممنونم .

اگر من همه ی چیزهای نداشته را داشتم ،کی میفهمیدم که او که ندارد چه سختی میکشد ....
خدای بزرگ من از نداری ام تشکر میکنم .

پنجشنبه 17 آبان 1386
تصور من از دنیای مجازیم

زندگی مو تو دنیای واقعی دوست ندارم .دنیایی که خیلی از کاراش به خاطر اینو اونه و خیلی از رفتاراش برای خوشایند اطرافیان. من از اونجا و آدمهاش بریدم ....اما زندگی مجازیمو دوست دارم .... و میدونم تا وقتی که حرف از واقعی شدنشون پیش نیاد هنوزم برام لذت بخشن .....کارام فقط برای رضایت خودمه .... خیلی دوست دارم اینجا تا همیشه باشه .تا همیشه ای که من هستم . من اینجا بی ریا هستم . با همه همینطور . همین جا به تویی که داری اینو میخونی میگم من میخوام تو هم با هم این مدلی باشی نمیخوام تظاهر کنی نمیخوام برای خوشایند من تو اینجا برای کامنت بزاری . میخوام حرف دلتو بشنوم .
خیلی جاها میرم و میبینم یکی کامنت گذاشته که وب جالب و خوبی داری خوشخال میشم به منم سر بزنی ...من از این متن تنفر دارم .دوست دارم وقتی مییای اینجا به من توجه کنی دو خط از نوشته ی مسخره مو بخونی حتی فحش بدی اما نگی که چمیدونم به من سر بزن و از این جور نظرها ....
دارم زندگی مجازیم ادامه میدم چون که ،حس کردم اینجا آدمهاش حالا کم یا زیاد من و از رو نوشته هام شناختن مثل دنیای واقعی نیس که از روی چیزای دیگه ات قضاوت کنن .
من به اینجا افتخار میکنم ،به آدمهایی که برام کامنت میزارن ،به جایی که توی این دنیای مجازیم دارم ....
سه شنبه 15 آبان 1386
سوال

وقتی سرت بخواد منفجر شه چیکار میکنی؟؟

چهارشنبه 9 آبان 1386
در هم وبر هم
سلام


من ذوق دارم . من دلتنگم . من خسته ام . من دلم یک دشت بزرگ و پهناور میخواهد که بدوم در آن و احساس آزادی و رهایی کنم درونش ....
این روزها همیشه دستانم سرد میشوند و بدنم از گرما گر میگیرد .....این روزها میخواهم بخوابم دراز بکشم اما این وقت مسخره همه اش دیرش میشود .....
.
خدایا بی خیالی را از من دور کن ..... خدایا نگذار که من هیچ وقت بی تفاوت و سر خوش شوم .....
من دلم بی خیالی میخواد ...................................من دلم بی تقاوتی میخواد . من دارم دوگانه میشم ......
.
یکشنبه 6 آبان 1386
تغییرات
سلام


من تغییر کردم ..... دارم تغییر میکنم .... دوست دارم ...حس خوبیه .....
فکر کن .من ،منی که با زور کتک کارا و درسامو انجام میدادم امسال تغییری اساسی درونم به صورت خارق العاده شکل گرفته .... امسال دارم انگیزه پیدا میکنم .چیزی که تقریبا هیچ وقت نداشتم .....با این که سر شلوغی رو دوست ندارم اما حس خوبی نسبت بهش دارم ! حس مفید بودن .میدونی این حرفا که نوشتم هیچ ربطی بهم نداره وقتی بخونی بهم میگی واقعا استادی تو سر هم کردن چرت و پرت اما انا تو ذهنم همه با هم مترادفن ......

پ ن : نهال مفید میشود ....
پ ن2 : خیلی دوست دارم بگی که واقعا از وبلاگم چی میفهمی ....بهم بگو ...راحت باش حتی اگه خاستی فهش بده ....اما خواهشا فقط نگو که خوب بودی یا چمیدونم بهم سر بزن .... من از کلیشه متنفرم .....
پنجشنبه 3 آبان 1386
عاقل ترین من
عاقلترین دوستم دیوانه شد ..... از خیلی وقت پیش بود که فهمیدم عاشق شده اما او آن موقع هنوز بعد دیگر عاشقییش را نمایان نکرده بود .... دلم برای عاقلیت تنگ شده دلم برای خنده ها مسخره بسیار لک زده ... بجای عاقلی تو امروز به عاشقی زیبا اما دیوانه کننده ات مینگرم ....بجای آن خنده هایت که زیبا بودند به بغضهای شبانع و از سر دلتنگیت گوش میدهم و این سو من هم بغض میکنم ............
گفتی فقط من هستم و او ....در ذهنم گفتم پس خدا کجای ذهنت است ؟......اما بجایش برایت بغض کردم ......گفتی که طاقت عاشقی و نبودنش را نداری و من بهت زده در دل گفتم لیلای عزیز و صبورم کجاست ؟!.....
خدایا به لیلای عزیزم دلخوشی و صبر و امید زیاد عطا کن .... دعا میکنم .....

پ ن : هر دفعه که این متنو خوندم مثل بار اولش بغض کردم ...دیشب قبل از بغضت داستان کتاب «میرا» رو برام گفتی حس بدی بود وقتی که فهمیدم چقدر کثیفن آدمهای این دنیای مسخره ....نمیدونم امروز چند با تو دلم گفتم دنیای مسخره ، از صد بار بیشتر شد .....
پ ن 2 : میرا رو حتما بخون ....