خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند 1386
فردا

سلام امروز  ۲۹اسفند است ....

آخرین روز سال ۸۶ .....یعنی جدی جدی تمام شد ....این هشتاد و شش هم فردا خودش را به زباله دانی تاریخ می اندازد ....نو میشود سال ....زندگی مان هم شاید فکر کنیم که میشود اما من چشمم آب نمیخورد ....

زندگی من توی این سال مثل برق و باد رفت و رفت .....

یه دفترچه بود که تویش از اول دبیرستان مینوشتم ... امسال که نگاهش کردم دو صفحه خالی داشت .....یادداشتها رو از اول خوندم و سیر عاقل شدنم و به وضوح دیدم ....اولها تمام گلایه بود و دری وری ...وسطهای کمی بهتر بود ....آخرها شاد بودم انگاری ..... نوشته ی آخر نامه ی بود برای لیلا که برایش پست نکردم . قبل از اون نوشته بود که تغییراتم رو در نوروز ۸۶ گفته بودم ..به این فکر افتادم که امسالم همان کار نیک و پسندیده رو انجام بدم ....نوشتم ...اما هیچی نشد !یعنی حتی یک صفحه هم خالی ماند ....انگار این همه سرعتش فرصت کار کردن برایم نگذاشته بود ....خیلی فکر کردم که مثبت ترین کارها و تاثیر گذار ترین کارهای ۸۶ رو بنویسم ....اما نیومد به ذهنم !تو چیزی به ذهنت میرسه ؟

پ ن : امسال بر خلاف سالهای قبل خونه نشینی داریم این عید رو به یه جایی که هنوز معلوم نیس عزیمت میکنیم ....هفته ای نیستم به سلامتی !

سال نویی که فردا می آید بر تو مبارک باشد .....

شنبه 25 اسفند 1386
عید داره میاد ...

 

سلام
من چند روی بود که بی بهره بودم از وجود این خانه ی عزیزم و الان هم شدیدا بی قرارم .....
خونه تکونی زندگی آدم رو اساسا به هم میریزونه ....وقتی تو مجبور میشی از اون چیزایی دل بکنی که یه سال جلو چشت بودن و باهاشون عشق میکردی ....من خسته شدم ....سه روزه که دارم به تنهایی اتاقمو میتکونم و سطل آشعالی هست که پر میشود و روانه ی ماشین آشغالانس میشود ....الان همه چیز مرتب و منظم و خوبه ...همه چی خوبه ....همه جا بوی این عید مهربون میاد تو دماغ...

این رسم هفت سین زیبا و اون ماهی مهربونش ....اون جوونه های معرکه و اون آسمون درخشنده اش که انگار با همیشه یه فرقی داره ....اون روشنی و اون خنکای روزها ....اون سیزده به در و اون عید دیدنیها .....اون خلوتی بی مثال تهران..... اینا میگه که باز این عید اومد و باز هم یه سال ی که باید خوب شروعش کنیم .....

پ ن : اونی که اون بالا میبینی از شاهکارهای من در حیطه ی تصویر سازیه ....نظرت چیه ؟


 

چهارشنبه 15 اسفند 1386
حباب ها و تعجب


یه حباب چه مدلی بوجود میاد ؟
حباب به گلوله ی گردی که توش هواس ....وقتی که تو توی آب اونقدر ورجه ورجه میکنی یه اتفاق قشنگی می افته ...همین حبابها میان ....تو اونها رو درست میکنی اما زود میرن ....فکر کن آقتاب روی ْآب افتاده و تو داری به حبابها خیره میشی ....اونها با سایه روشن خوش رنگشون تورو مجذوب خودشون میکنن ....بزرگ و کوچیک و ریز و درشت همه زیبان !
نمیدونم من که دیوونه شون شدم ...

پ ن : این بود انشای من درباری اردوی مدرسه !

ادامه

من در حال انتظار اولهای تاریکی شب در یکی از میادین تهران

 

خانمی که نمیدانم از کجا مثال جن بوداده پیدایش شد آمد طرفم .

خانم :ببخشید شما نمیدونید اتوبوسهای آزادی از کجا رد میشن ؟

من : دقیقا نمیدونم اما فکر کنم اون ... (میپره وسط حرفم و نمیزاره ادامه بدم انگار جواب سوالشو نمیخواد .

خانم : دخترم تورو خدا دعا کن ...3 ملیون از پولامونو زدن ...دعا کن پیدا بشه ...

من : ایشالله پیدا میشه ....

خانمز صبح داریم دنبالشون میگردیم ...حتی نهار هم نخوردم ...هیچی پول تو جیبم نیست ...شما پول داری !؟(در این لحظه من یه آن خیره شدم بهش ...به لباساش ....خیلی خیلی مرتب بود اصلا باورم نمیشد ...چادر و مانتوی خیلی تمیز و چهره ی چروک اما خیلی عادی .....چه فکرهایی که از ذهنم نگذشت ....)

من : من ؟....(فکر)نه راستش من با مامانم بودم ...اون الان رفته کمی پایین تر الان فکر نکم بولی توی جیبام باشه ....

خانم : یعنی حتی هزار تومن هم نمیشه !؟!؟!؟ (من همین جور مونده بودم یه لحظه احساس کردم که انگار آدم بد بخته ام که اومدم گدایی !)

من : نه فکر نکنم ....(دستمو میکنم توی جیبم و چهار پنج تا اسکناس بیرون میارم و بلیط !) گفتم که پول ندارم همراهم ...این خیلی کمه ...

خانم :اشکالی نداره هر چه قدر که داری کمک کن !

من : آخه خانم این خیلی کمه که !

خانم : نه اشکالی نداره ....بلیط هاتم بده ! شاید اتوبوش هم سوار شدم ...

من :بفرمایید ...اما ببخشید به خدا خیلی کمه آخه ....

خانم : خدافظ

و راهشو کشید و رفت ....

 

در عجبم ! شدیدا مخم فقل شده ...خیلی شنیده بودم در باره ی کسانی که این مدلی امرار معاش میکنن ...اما اصلا دلیلشو نمیفهمیدم ....هر چه قدر آدم بد بخت باشه گدایی چاره ی راه نیست گدایی مدرن ! .....این زندگی مدرن هم کثافت تر از هر زندگیهه ....

من کجا دارم زندگی میکنم ؟

 چرا بهش کمک کردم ؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 11 اسفند 1386
تولد شدنمان..

 

1 1 یه خط مورب 12 یه خط مورب 69 ....روزی بود که ما متولد شدیم و گریه مان گوش جهانیان را آزار داد ...اسفند سرد است ، اما من نه ...اما اسفند را شدیدا  دوست میدارم و در گوشه ی قلبم همیشه نگاهش میکنم ...شب بود وقتی که آمدم به شهادت همانی که بالاست .....شب را هم دوست دارم ،

بزرگ شدیم ...17 سال از زندگیمان ورق خورد و تند و تند گذشت و پا گذاشتم به سنی که میگویند قانونی میشوم ....

امروز یک سال اضافه شد به این عمر....رفت و رفت مثل برق و باد از لابلای انگشتانم ....

قرار بود اینها شب نوشته بشه اما نشد و بعد از مدرسه شد .....وقتی اومدم . این همه لطف و مهربونی رو دیدم ....دیگه موندم که واقعا این واژه ها چی میتونه بگه ....چی بگم که تنها همین واژه ها بودند که منو به شماها شناسوندن ....

از همتون ممنونم ....

 

از همتون به خاطر لطفی که توی این وبلاگ داشتید بهم شدیدا ممنونم ...

یکشنبه 5 اسفند 1386
اردو
سلام

امروز اردو بودم ....با دوستان مدرسه ایم، بسی فیض بردیم و هر و هر کردیم و چرت پرت گفتیم ..خیلی خوب بود ....هوا عالی بود ....برفا داشتن آب میشدن وشاید بوی بهار بود که توی دماغم میپیچید ....سرما دیگه حس نداشت ....آدمها انگار شنگول تر از همیشه بودن ....آسمون هم واقعا پاک تر از همیشه بود ...انگار امروز زیبایی ها دست به دست هم داده بودن که من رو مجذوب کنن و میخکوب ....
وقتی که از روی برفهای کوبیده شده بالا و پایین میپریدم به همه چیز فکر میکردم جز اینکه شاید از تفریح هم بگذرد ....کمی نا جوانمردانه اس که روزهای خوشت زود زود تمام میشود و روزهای تلخت صدها سال طول میکشد ...این چیزی ست که همیشه آزاردهنده ترین قسمت ماجراس ....
پنجشنبه 2 اسفند 1386
شب و روز
سلام

دیروز صبح وقتی داشت خورشید طلوع میکرد زل زدم بهش .خیره شدم .یک گردالوی زرد رنگ بود که داشت از پشت کوهها و درختان به زور خودش را بالا میکشید.تا دیروز نتونسته بودم خورشید رو نگاه کنم !
دیشب نشستم روی صندلی و پاهامو گذاشتم رو زمین و هل دادم تکون نخورد بیشتر زور زدم نشد از کمرم هم کمک گرفتم و صندلی و چرخوندم و چرخوندم و خیره شدم به به یه نقطه که تبدیل شد به یه دایره !

زل زدم به گل سرخ خشکی که چسبیده شده و بود به دیوارم ،فکر میکنی چی به ذهنم رسید ؟
و به فرش کرمی که اولها کرم بود و الان با لکه های بنفش و آبی تزیین شده ،فکر میکنی چی به ذهنم رسید؟

پ ن : کتاب لبخند مسیح رو خوندی ؟تو این سردرگمی و پیچیده شدن زندگی کمی تسکینم داد ....

پ ن : بلاخره آرزوی دیرینه به واقیعیت تبدیل شد ....سنتوری رو دیدم ..عالی بود ...مینویسم حالا در بارش ....