پنجشنبه 2 اسفند 1386
شب و روز
سلام
دیروز صبح وقتی داشت خورشید طلوع میکرد زل زدم بهش .خیره شدم .یک گردالوی زرد رنگ بود که داشت از پشت کوهها و درختان به زور خودش را بالا میکشید.تا دیروز نتونسته بودم خورشید رو نگاه کنم !
دیشب نشستم روی صندلی و پاهامو گذاشتم رو زمین و هل دادم تکون نخورد بیشتر زور زدم نشد از کمرم هم کمک گرفتم و صندلی و چرخوندم و چرخوندم و خیره شدم به به یه نقطه که تبدیل شد به یه دایره !
زل زدم به گل سرخ خشکی که چسبیده شده و بود به دیوارم ،فکر میکنی چی به ذهنم رسید ؟
و به فرش کرمی که اولها کرم بود و الان با لکه های بنفش و آبی تزیین شده ،فکر میکنی چی به ذهنم رسید؟
پ ن : کتاب لبخند مسیح رو خوندی ؟تو این سردرگمی و پیچیده شدن زندگی کمی تسکینم داد ....
پ ن : بلاخره آرزوی دیرینه به واقیعیت تبدیل شد ....سنتوری رو دیدم ..عالی بود ...مینویسم حالا در بارش ....
دیروز صبح وقتی داشت خورشید طلوع میکرد زل زدم بهش .خیره شدم .یک گردالوی زرد رنگ بود که داشت از پشت کوهها و درختان به زور خودش را بالا میکشید.تا دیروز نتونسته بودم خورشید رو نگاه کنم !
دیشب نشستم روی صندلی و پاهامو گذاشتم رو زمین و هل دادم تکون نخورد بیشتر زور زدم نشد از کمرم هم کمک گرفتم و صندلی و چرخوندم و چرخوندم و خیره شدم به به یه نقطه که تبدیل شد به یه دایره !
زل زدم به گل سرخ خشکی که چسبیده شده و بود به دیوارم ،فکر میکنی چی به ذهنم رسید ؟
و به فرش کرمی که اولها کرم بود و الان با لکه های بنفش و آبی تزیین شده ،فکر میکنی چی به ذهنم رسید؟
پ ن : کتاب لبخند مسیح رو خوندی ؟تو این سردرگمی و پیچیده شدن زندگی کمی تسکینم داد ....
پ ن : بلاخره آرزوی دیرینه به واقیعیت تبدیل شد ....سنتوری رو دیدم ..عالی بود ...مینویسم حالا در بارش ....


شهریور 1387