پنجشنبه 16 خرداد 1387
شروع کار
سلام
بعد از دو ماه دارم بر میگردم به خونه ام ....یعنی بر گشتم .....دیگه پشت اون صندلی مزخرف کافی نت و کیبرد کثیف و سفت دست نمیزنم ....دیگه نگاه سنگین دیگرون رو روی مانیتورم تحمل نمیکنم ....
توی پذیرایی دلباز و برزگ مادر جون به پشتی تکیه زدم و به نقاشی ها بی سر و ته و زیبای بچه ها زل زدم از در میاد تو و بچه شو میندازه توی بغلم و یه شیشه شیر میده دستم :« اینو بده بهش بخوره تا من بر گردم». بهش نگاه میکنم و از اتاق بیرون میره .کله ای بچه پر از پستی و بلندیه !موهاش ریخته و نریخته .به لباس قرمزم زل زده چشاش انگار میخوان بیان بیرون .نمیدونم چه ریختی باید بغلش کنم تا گریه نکنه .سیخ توی مثل یه چوب خشکی که تا حالا خم نشده .به زور یه یالش پشت سرش میزارمو خمش میکنم !دستای گوشتیش عمرا خم نمیشه اما دستشو انداخته توی یقم و میکشه .هنوز توی کف لباس قرمزمه .شیشه شیرو میکنم توی دهنشو هل میدم تو . شیشه با یه نظم خاصی توی دهنش عقب وجلو میشه ،دست من هم . حالا صدا ها شروع میشه .از دهن و شکم و جاهای مختلف .خنده ام میگیره .هر چند وقت یه بار شیشه رو از دهنش بیرون میکشم تا نفس بکشه . احساس میکنم از عجله ممکنه خفه بشه .ایقدر دست منو دهنش جابجا شدن تا تموم شیر توی دهنش ریخت و تموم شد اما هنوز کارش ادامه داره .انگار نفهمیده که تموم شده !....
سادگی تا چه حد ! شایدم خنگی ....
فیلم گوزنها رو دیدم ....خیلی وقت بود داشتمش اما نمیشد ببینمش ...بهترین فیلم تاریخ سینما .....میدونی همش منتظر بودم که یه جایی از فیلم قریبیان بیاد و بگه که دزدیش برای دلیل خاصی بوده یا چمیدونم یه توجیه خیلی مردونه روی کار نادرستش بیاره ،اما عقده شو رو دلم گذاشت....این بهم ثابت شد که وقتی تحقیر بشی و کوچیکت کنن بیشتر از همه تلاش میکنی تا به بقیه ثابت کنی تو هم میتونی ....اما خیلی بده که یه آدم اینقدر صبر کنه تا تحقیر شه و دست به کار ....فضای فیلم یه حالتی بود ....انگار داشت توی ذهنم یه هنجارهایی رو خورد میکرد ....من برام ثابت شده اس که کشتن ،کشتن یه آدمی که هر چه قدر بد، کاریه که نباید انجام بشه حدقل بوسیله ی یه آدم عادی .اما جایی بود که بهروز وقتی گفت قاچاقچی رو کشتم قریبیان لبخند زد .....این بر خلاف تمام ذهنیت هام بود .....
اما اون جایی که قریبیان تنها بود و همسایه سر زده اومد و با هم رفیق شدن خیلی خوشحال بودم .....آرزوم بوده این مدلی اعتماد کردن و صمیمی بودن ....هیچی نپرسی و مرام بزاری .....این ته رفاقت بود ....
باید کلی نقد ازش بخونم تا بفهممش ...سخت بود .
مونا بهم گفت که چه زندگی داره ....من نمیفهمم دور و برم چه خبره ؟چرا اما با چشای بسته همه رو نگاه میکنم !....هم کلاسی و اما هیچی نمیدونی.....
وقتی از کسی متنفری به خاطر نوع حرف زدن و طرز رفتار و فکر میکنی که چقدر لوس با اومده .....اما میفهمی که مادر نداره و با نامادری سر میکنه .....میفهمی که به روز ازدواج کرده ....و میفهمی که مادرشو تا به حالا ندیده ....میفهمی که محبت و به سختی درک میکنه اما میفهمه تبعیض چیه ....
خدا من چقدر دورم ....چرا شکر نمیکنم؟
سینما بودم .......به همین سادگی !
وقتی توی برنامه ی رشید پور هنگامه قاضیانی رو دیدم عاشقش شدم .....عالی حرف میزد فلسفه ای داشت که خیلی دور بود از سینما ی امروزمون اما خودش باورشون داشت داشت .....فیلم یه روند شدیدا زویا پیر زادی داشت ....من عاشق زویا پیر زادم چون خیلی معمولیه خیلی ساده اس چیزاییه که همیشه داریشون و میبینیشون اما احساس میکنی روزمره ترین هان اما وقتی اون مینویسه انگار چقدر غیر معمول و جذاب به نظر میان ....یه چیزی که توی فیلم خیلی دوست داشتم ایرانی بودن بودنش بود چیزی که باز برام آشنا بود .... یه مامان ایرانی که همه نگرانی و سنتهایی ایرانی رو انگار داشت .....مامانی که فقط به بچه هاش میرسید و خونه داریش ....فضای ایرانی، مامانی که دلهره داشت عاشق بچه هاش بود نمیتونست جدا شه از زندگیش.....
اینها نوشته هایی که توی دوران لج بازی نوشتم کمی مونده اس !بوی نا گرفته !
بعد از دو ماه دارم بر میگردم به خونه ام ....یعنی بر گشتم .....دیگه پشت اون صندلی مزخرف کافی نت و کیبرد کثیف و سفت دست نمیزنم ....دیگه نگاه سنگین دیگرون رو روی مانیتورم تحمل نمیکنم ....
توی پذیرایی دلباز و برزگ مادر جون به پشتی تکیه زدم و به نقاشی ها بی سر و ته و زیبای بچه ها زل زدم از در میاد تو و بچه شو میندازه توی بغلم و یه شیشه شیر میده دستم :« اینو بده بهش بخوره تا من بر گردم». بهش نگاه میکنم و از اتاق بیرون میره .کله ای بچه پر از پستی و بلندیه !موهاش ریخته و نریخته .به لباس قرمزم زل زده چشاش انگار میخوان بیان بیرون .نمیدونم چه ریختی باید بغلش کنم تا گریه نکنه .سیخ توی مثل یه چوب خشکی که تا حالا خم نشده .به زور یه یالش پشت سرش میزارمو خمش میکنم !دستای گوشتیش عمرا خم نمیشه اما دستشو انداخته توی یقم و میکشه .هنوز توی کف لباس قرمزمه .شیشه شیرو میکنم توی دهنشو هل میدم تو . شیشه با یه نظم خاصی توی دهنش عقب وجلو میشه ،دست من هم . حالا صدا ها شروع میشه .از دهن و شکم و جاهای مختلف .خنده ام میگیره .هر چند وقت یه بار شیشه رو از دهنش بیرون میکشم تا نفس بکشه . احساس میکنم از عجله ممکنه خفه بشه .ایقدر دست منو دهنش جابجا شدن تا تموم شیر توی دهنش ریخت و تموم شد اما هنوز کارش ادامه داره .انگار نفهمیده که تموم شده !....
سادگی تا چه حد ! شایدم خنگی ....
فیلم گوزنها رو دیدم ....خیلی وقت بود داشتمش اما نمیشد ببینمش ...بهترین فیلم تاریخ سینما .....میدونی همش منتظر بودم که یه جایی از فیلم قریبیان بیاد و بگه که دزدیش برای دلیل خاصی بوده یا چمیدونم یه توجیه خیلی مردونه روی کار نادرستش بیاره ،اما عقده شو رو دلم گذاشت....این بهم ثابت شد که وقتی تحقیر بشی و کوچیکت کنن بیشتر از همه تلاش میکنی تا به بقیه ثابت کنی تو هم میتونی ....اما خیلی بده که یه آدم اینقدر صبر کنه تا تحقیر شه و دست به کار ....فضای فیلم یه حالتی بود ....انگار داشت توی ذهنم یه هنجارهایی رو خورد میکرد ....من برام ثابت شده اس که کشتن ،کشتن یه آدمی که هر چه قدر بد، کاریه که نباید انجام بشه حدقل بوسیله ی یه آدم عادی .اما جایی بود که بهروز وقتی گفت قاچاقچی رو کشتم قریبیان لبخند زد .....این بر خلاف تمام ذهنیت هام بود .....
اما اون جایی که قریبیان تنها بود و همسایه سر زده اومد و با هم رفیق شدن خیلی خوشحال بودم .....آرزوم بوده این مدلی اعتماد کردن و صمیمی بودن ....هیچی نپرسی و مرام بزاری .....این ته رفاقت بود ....
باید کلی نقد ازش بخونم تا بفهممش ...سخت بود .
مونا بهم گفت که چه زندگی داره ....من نمیفهمم دور و برم چه خبره ؟چرا اما با چشای بسته همه رو نگاه میکنم !....هم کلاسی و اما هیچی نمیدونی.....
وقتی از کسی متنفری به خاطر نوع حرف زدن و طرز رفتار و فکر میکنی که چقدر لوس با اومده .....اما میفهمی که مادر نداره و با نامادری سر میکنه .....میفهمی که به روز ازدواج کرده ....و میفهمی که مادرشو تا به حالا ندیده ....میفهمی که محبت و به سختی درک میکنه اما میفهمه تبعیض چیه ....
خدا من چقدر دورم ....چرا شکر نمیکنم؟
سینما بودم .......به همین سادگی !
وقتی توی برنامه ی رشید پور هنگامه قاضیانی رو دیدم عاشقش شدم .....عالی حرف میزد فلسفه ای داشت که خیلی دور بود از سینما ی امروزمون اما خودش باورشون داشت داشت .....فیلم یه روند شدیدا زویا پیر زادی داشت ....من عاشق زویا پیر زادم چون خیلی معمولیه خیلی ساده اس چیزاییه که همیشه داریشون و میبینیشون اما احساس میکنی روزمره ترین هان اما وقتی اون مینویسه انگار چقدر غیر معمول و جذاب به نظر میان ....یه چیزی که توی فیلم خیلی دوست داشتم ایرانی بودن بودنش بود چیزی که باز برام آشنا بود .... یه مامان ایرانی که همه نگرانی و سنتهایی ایرانی رو انگار داشت .....مامانی که فقط به بچه هاش میرسید و خونه داریش ....فضای ایرانی، مامانی که دلهره داشت عاشق بچه هاش بود نمیتونست جدا شه از زندگیش.....
اینها نوشته هایی که توی دوران لج بازی نوشتم کمی مونده اس !بوی نا گرفته !


شهریور 1387