سه شنبه 28 خرداد 1387
تموم شد....
یه مدرسه ی سه طبقه ...که با شیب شروع میشد و به پله و بعد به کلاسا میرسید ....مدرسه مون آخر داشت ...آجرهای سه سانتی مرتب که با کاشی های سنتی لاجوردی و شعر های «درخت تو گر بار دانش ...» و« گر آدمیت به دهان ...»تزینی داشته بود و حیاطی که تازه اسفاتیده شده بود و آب سرد کن ناسالم .... حیاتی که معلوم نبود چه جوری ساخته شده بود که همه ی اوقات روز آفتاب توی فرق سرت میتابید ...یادش به خیر که همیشه روبروی پنجره ی ناظم محترمه مینشستیم و ما رو از پشت میشناخت و به بلند گو میگفت ....زمین بسکت بال یه مدتا بعد بود فهمیدم نصف اندازه ی عادیشه ! زمین والیبال و طور والیبال جرواجر شده ... و البته فوتبالی که به سبب اون معماری قابل توجه حیات، سمت چپش روی دیوار کشیده شده بود !و بوفه ی که کنج حیاط بود و سرایداری که چه ساندویچهای محبوبی میزد که رو دست هایدارو هم زده بود .....
ازشیب که میگذشتی به پله ی پرچم چرک میرسیدی و بعد راهرو .. از ورودی که به داخل میشدی اولین چیزی که میدیدی اون گلدونهای بی ریختی بود که زیادی جلوه میکرد . بعد آینه بزرگی که درست روبرو دفتر برای دید زدن بچه ها بود ...وقتی که طبقه ی رو با پاهای عزیزت پله هاشو که چند تا یکی گز میکردی میرسیدی به طبقه ی اول و تابلو ها رو که میخوندی رسیده بود به 322 ...گرافیکی های عالی و خوب ... کلاسی که کنار دفتر مدیر و ایضا روبرو دفتر دبیرها بود ....از فحشای رو ی دیوار تازه رنگ شده که بگذری میرسی به کتابخونه ی که تقریبا هیچ کتاب به درد بخوری نداره جز دو، سه تا کتاب دوسالانه ی تصویر سازی ...میای بیرونو به نمیدونم هنوز چی بود ! میرسی ...وسط راهرو جایی بود برای ژوژمان کردن کارها ی بچه ها شاید میشد بهش بگی نمایشگاه ... طبقه بالایی هم به من ربطی نداشت اما طبقه ی سوم طبقه ی نه چندان خوشایدنی بود که روزهای چهار شنبه مصیبتی داشتیم تو سایت کامپیوتر ....
طبقه ی عزیز هم کف جایی بود که کارگاه چاپ و آتلیه ی عکاسی بود ...توی کارگاه چاپ هر چقدر میتونستیم کثافت کاری بود که انجام میدادیم ...هر چه قدر ..آتلیه ی عکاسی هم اون جایی که برای بار اول لذت چاپ عکس برای بار اول تجربه کردم ...محبوب ترین کارگاه من بود ...یه شنبه ها هر سال برای م خوب میگذشت ...
جاهایی دیگه هم بود ....کارگاه طراحی با سه پایه های فلزی و تخته ی خراب کارگاه خط در گرافیک با میزهای شیشه شکسته و .....میزنورهای زیبا و پر از یادگاری
مترو مدرسه هم جای بسیار جالبی بود که ولش کن ...
دیگه دلم گرفت ....
دیگه نمیتونم بنویسم که تموم شه دو سال دوستی با مدرسه و دوستای مدرسه ای ....
م د ر س ه
یه جایی که من بودم و دوستانم و دبیرام ....
من و دوستان و دبیرام هممون خوب و بد داشتیم ....
اما تموم شد ...وقتی که مدرسه تموم میشه من و دوستام و دبیرام هم میریم پی زندگی خودمون ...شاید همو فراموش کنیم شاید همیشه تو ذهن همدیگه باشیم ...
ببین دلم برای تکت تکون تنگ میشه حتی تویی که ازت متنفر بودم ...
اما بدونین که هر وقت یاد تک تکتون می افتم خاطره ی خوشی تو ذهنم دارم ...میدونم که توی این دو سال هر چقدر تونستم خوش گذروندم و پشیمون نیستم ...اما .
دلم برای همه چیزای مدرسه تنگ میشه ....



شهریور 1387