![]() |
![]() |
![]() |
۱۰ دقیقه ای از اذان گذشته و به گمونش هوا گرگ و میشه ....گرسنه شه و البته تشنه ... کنار خیابانو قدمها مورچه ایشو بر میداره و به آسمون خیره میشه ...کمی جلو تر تصمیم میگیره از خیابون رد بشه ..اما یه چیزی رو از یاد میبره ....سرش به آسفالت سیاه نگاه میکنه و به نوک کفشاش ...میره و میره ...سرشو بلند میکنه و این بار به شمشادای وسط بلوار نگاهی میاندازه ...دوباره نگاهشو مینداز ه روی زمین و میره که قدم برداره اما نوری از جلو با سرعت نجومی رد میشه ....راننده چند متری جلو تر تا کمر از پنجره بیرون میاد و تقریبا عربده میزنه که «مگه کوری ،دیوونه »...چند لحظه ای میگذره تا بفهمه کجاس و نگاهشو هم چنان روی زمین نگه میداره و از خیابونا خلوت میگذره تا بلاخره به خونه برسه ....
سلام
مشاور میگه از الان تصمیم بگیر تا سال دیگه همین موقع باید به خودت سخت بگیری و حسابی درس بخونی ....این برنامه رو بزن رو دیوار جلوی چشمت که وقتی درس نخوندی عذاب وجدان بگیری !...بدون که باید تلاشت بیشتر از همیشه باشه...بدون که آدمهای بزرگن که اهداف بزرگ دارن ...من دوست دارم و میخوام تشویق بشی و درس بخونی ...پس کم بخون و دقیق با برنامه برو جلو ...یادت باشه بقیه ی دوستات از مرداد شروع کردن اما هنوز دیر نشده ....
پ ن : شاید یه هفته ای نباشم ...اسباب کشی بالا زده ....از نصیحتی چیزی دارین در مورد حمل بار دریغ نفرمایید !
سلام
بلیطو میخرم و رد میشم ...از پله های برقی میرم پایین و به دیواری که روش برجسته با فلز کار کردن خیره میشم و در چپی ترین قسمت راهرو بلند بالا با سنگهای خاکستری و صندلی های رنگارنگ و سقف عجیب ،جایی ازبین این صندلی های رنگارنگ پیدا میکنم و مینشینم ....از انتهای انتهای قسمت تونل تاریک صدایی میاد که باعث بلند شدن همه میشه طوری که سنگهای قرمز جلویی خطی که همش توی بلند گو ها داد زده میشه پشتش بایستند دیگه دیده نمیشه ...
قطاری که روش رو تبلیغات چرت و مزخرف پر کردن بزودی میرسه و من هم بلند میشم ...با متانت خاصی جز آخرین نفرهام که سوار میشم ... میشینم ... سلامی بهمون میگن و تشکری میکنن ...به ایستگاههای مختلف که میرسیم فروشنده های جالبی پیداشون میشه که منحصرا فقط توی این قسمت رفت و آمد دارن ....وقتی در باز میشه یه پسر بچه از در میپره تو و تا نگاهش به صندلی خالی برمیخوره تقریبا روش شیرجه میزنه ....همون جا با صدایی که شینش و یا سینش میزنه شروع به تبلیغ «هم دستمال و هم فال»ش میکنه ...چون روی صندلیش نشسته هیچ کس ازش چیزی نمیخره ...خانمهای فروشنده ی بیشتری اضافه میشن ...تمامی وسایلشون منحصرا به خانمها ربط زیادی داره ...سی دی های دکتر فرهنگ و آقای خدادادی و سنگ تزئینی گلدان و دستمال 10 تایی قابل شستشو ....
خیلی از اوقات دقت کردم و دیدم که خیلی هاشون با هم دوستن . حرف میزنن و داستان روز قبلشون که با مامورا ! دعواشون شده رو میگن برای هم ...یه بار دیدم که یکیشون آروم تر از همه راه میرفت و احتیاط داشت و البته شکمش برجسته بود و خانمی که کنارم نشسته بود ناگهانی پرسید مگه قرار نبود چادر سرت کنی تا راحت تر باشی از دستشون ...


