الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام

بلیطو میخرم و رد میشم ...از پله های برقی میرم پایین و به دیواری که روش برجسته با فلز کار کردن خیره میشم و در چپی ترین قسمت راهرو بلند بالا با سنگهای خاکستری و صندلی های رنگارنگ و سقف عجیب ،جایی ازبین این صندلی های رنگارنگ پیدا میکنم و مینشینم ....از انتهای انتهای قسمت تونل تاریک صدایی میاد که باعث بلند شدن همه میشه طوری که سنگهای قرمز جلویی خطی که همش توی بلند گو ها داد زده میشه پشتش بایستند دیگه دیده نمیشه ...


قطاری که روش رو تبلیغات چرت و مزخرف پر کردن بزودی میرسه و من هم بلند میشم ...با متانت خاصی جز آخرین نفرهام که سوار میشم ... میشینم ... سلامی بهمون میگن و تشکری میکنن ...به ایستگاههای مختلف که میرسیم فروشنده های جالبی پیداشون میشه که منحصرا فقط توی این قسمت رفت و آمد دارن ....وقتی در باز میشه یه پسر بچه از در میپره تو و تا نگاهش به صندلی خالی برمیخوره تقریبا روش شیرجه میزنه ....همون جا با صدایی که شینش و یا سینش میزنه شروع به تبلیغ «هم دستمال و هم فال»ش میکنه ...چون روی صندلیش نشسته هیچ کس ازش چیزی نمیخره ...خانمهای فروشنده ی بیشتری اضافه میشن ...تمامی وسایلشون منحصرا به خانمها ربط زیادی داره ...سی دی های دکتر فرهنگ و آقای خدادادی و سنگ تزئینی گلدان و دستمال 10 تایی قابل شستشو ....

خیلی از اوقات دقت کردم و دیدم که خیلی هاشون با هم دوستن . حرف میزنن و داستان روز قبلشون که با مامورا ! دعواشون شده رو میگن برای هم ...یه بار دیدم که یکیشون آروم تر از همه راه میرفت و احتیاط داشت و البته شکمش برجسته بود و خانمی که کنارم نشسته بود ناگهانی پرسید مگه قرار نبود چادر سرت کنی تا راحت تر باشی از دستشون ...

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور 1387ساعت 1:01 PM توسط نهال| 16 نظر