چهارشنبه 25 شهریور 1394
دل خوشم که هوا داره خنک میشه

یه چند روزیه این بیت شعر "بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم ، با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم " با همن ریتم و خوانش خواننده اش افتاده رو زبونم و از فکرم نمیره . این شعرو میخونم و هیچ آدم خاصی تو ذهنم نمیاد ، هیچ کسی برام اینقدر مهم نبوده تو زندگیم که بخوام در موردش اینقدر عمیق و فیلان حرف بزنم اما این غم انگیز ترین حالت تهران داره نزدیک میشه و منو مجبور میکنه بهش فکر کنم . ینی همین رعد و برقی که یهویی از پشت کوههای البرز میزنه و اتاقمو روشن میکنه و اون صدای بارون و این بوی نم و بارون لعنتی پاییزی . 

خوشم بیاد یا نیاد زندگی داره یکنواخت میگذره و یه گره این وسط هست که اگه درست بشه خیلی بهتر میشه اوضاعم .

دنبالشم و درست میشه ...