شنبه 28 شهریور 1394
آخر هفته

یه شب سرشار از زندگی ناسالمو پشت سر گذاشتم ، ینی سیگار،  مشروب،  قلیون، پنیر و خلاصه هر چیزی که میشد قید بشه تو ممنوعه هام رو تو این شب جا دادم . دروغ چرا حس خوبی هم دارم. ازینکه اندازه یک شب به خودم مرخصی دادم ، یه شب ازین عادات غذایی تکراری و مفید جدا شدم و هر آشغالی که خواستم خوردم . ازون شبایی که به صبحش فکر نمیکنی و با آرایش دمر میوفتی و بیهوش میشی . بعضی اوقات فکر میکنم یه سری از آدمای زندگیم واقعا واسم یه حالتین که من براشون و اضافه و اونام برام اضافه ان . ولی اینطور نیس ، خیلی وقتا وقتی فاصله میوفته تازه میفهمی بعضیا چقدر خوبن .تا نیمه شب بیدار و بارون نم نم تو تراس میزد و تو بیخیالیم خوشال بودم .

فردا شبش هدیه و مسعودو دیدم. هدیه همزمان با من آلرژی گرفته بود و چند ماه خونه نشین بود بخاطر کهیر و تورم بدنش و مسعودم تازه بعد سومین بار از بیمارستان مرخص شده بود. چند ساعت بی وقفه از مریضی و بیمارستان حرف زدیم و یه جمعی بود که همگی سرشار از دردمشترک بودیم . سه تایی نسخ سیگار بودیم. سه تا آدم گنده که میدونن سیگار براشون مث سمه و سیگارو کنار گذاشتن ، هدیه میگفت یه نخ سیگار رگارو گشاد میکنه و پشت پام میریزه بیرون و مسعودم کارش به چس تیوب میرسه . مسخره بود که دغدغه هممون شده بود تغییر لایف استایلی که تو جوونی شکل گرفته بود و تو جوونیم بساطش برچیده شده بود .