جمعه 10 مهر 1394
تولد به خوبی و خوشی برگذار شد !


بی نهایت سورپرایز شد و خیلی خیلی هم خوشال بود . ولی من به معنای واقعی پدرم در اومد . از روز قبلش که خونه نرفتم و با دوستم داشتیم غذا ها و کارای قبل تولدو سر سامون میدادیم . کلی تدارک دیدیم و با تلاش بسیار حتی حدسم نزد که میتونه امروز تولدش باشه . با یا آرتیست بازی کلید خونه شو پیدا کردیم و رفتیم خونه رو آماده کردیم و وقتی داشت میومد تقریبا همه مهمونا اومده بودن ، اینقدر جنبه گانگستریش زیاد بود که در خونه رو از تو قفل کردیم و در آکاردئونم کشیدیم و قفل زدیم که هیچ بویی نبره وقتی اومد تو داشت از ذوق سکته میکرد و ما همین دقیقا همینو میخواستیم :))

تا صب اینقدر خوردیم و رقصیدیم که پام تاول زد و طبق معمول ته مهمونی با دمپایی و موهای باز شده و آرایش تخمی برگشتم خونه . 

ولی یه حس رضایت و خوشالی خوبی داشتم با توجه به اینکه دستمال تو دست تو مهمونی میرقصیدم و الان که اینا رو مینویسم سرما خوردگیم به مرحله چرکی رسده و واقعا باید برم دکتر .


پ ن : داشتیم تو ترافیک چمران میرفتیم ، رو پل پارک ولی ترافیک بود و بنده طی یک اقدام کاملا متحیرانه تونستم تو اون شلوغی ، اکسمو ببینم که با یه گله دختر نشسته بودن ، هیچ فرقی نکرده بود ، هنوز همون ته ریش داغون و عینک فیلان و صورست استخونی . دختری که رو صندلی بغلش بود خیلی کوچیک بود . درین حد که یه لحظه شک کردم شاید با خواهرشه ولی یه اقدامی دختره کرد که فهمیدم دوست دخترشه :)) و در نهایت تا یه چهار راه مونده به بام دنبال ماشینشون رفتم و تمام تلاشمو کردم که منو ببینه که شبش به گند کشیده شه که موفق نشدم ولی کلی خندیدم ، کلی هیجانمو تخلیه کردم و دیدم که زمان چقدر زود گذشت !