شنبه 2 آبان 1394
خاطره

روز جمعه، تاسوعا رفتم بازار. یهویی تو شلوغیا پرت شدم تو خاطرات خیلی گذشته ام. وقتی که کوچیک بودم و با مامان روزای شهادت با چادر چاغچور راه می افتادیم تو هیئت و عزاداری ، مامان زجه زنان گریه میکرد و من مات و مبهوت ازینهمه غمی که داشت نگاهش میکردم . پرت شدم تو روز عاشورای ده سال پیش ، خیمه ها رو آتیش زدن و من برای بار اولم بود که اون مکانو تجربه میکردم ، همه جور قومیتی بودند ، با هجوم جمعیت شلوغ ازین سمت به اون سمت مثل موج میرفتیم ، بی اختیار بودیم از تعیین مسیر. کنار مادرم ایستاده بودم و نمیدونم چی شد که مردی که از جهت مخالف من میومد لبخند زد بهم ولی من نفهمیدم و وقتیکه داشتیم از کنار هم عبور میکردیم دستشو انداخت وسط پای من و لمسم کرد. من گر گرفتم ، بهت زده شدم ، تعجب کردم ، شاخ در آوردم ، سکته کردم ، زرد شدم ....

هزار بار رفتم بازار و کلی عاشورا گذشته ازون جریان ولی نکبت بار تر از اون وجود نداره ، ترسناک ترین برای یه دختر بچه وجود نداره ، کابوس تر ازین برای یه عاشورا ممکن نیس ، تلخ تر ازین برای یاداوری نیس ....



پ ن : عاشوراهای خاطره انگیز زیاد دارم ، عاشورای هشتادو هشت که زیر دود اشکاورا بودم و خونه اون خانم پناه گرفتم و خون و اشک و سنگ و ظلم رو دیدم .