X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 دی 1394
:(

دیروز روز سختی بود . از صبح هر کی میخوردم گلاب به روتون بودم. هیچ کس نبود . بازم غذایی که مامان اصرار به خوردنش داشت، مسمومم کرده بود . ضعف داشتم و نفس نمیتونستم بکشم . یه لقمه صبونه خوردم که بتونم قرص بخورم . همه رو بعد چند دیقه بالا آوردم. گفتم برم حموم و دوش بگیرم بلکه یکم حالم بهتر شه . رفتم و بهتر نشدم و با موهای حوله پیچ چسبیدم به شوفاژ و خوابم برد. با حالت تهوع بیدار شدم بازم ...

پدر توی راه برگشت توی خونه گفت بیا پایین ببرمت درمانگاه که دکتر ببینه مشکل چیه ، با انتظار طولانی  ، دکتر گفت چون آی بی دی داری ، نباید این مشکل ادامه پیدا کنه که حسابی ممکنه آسیب بزنه به رودت . خلاصه رفتیم سرم و آمپول و این چیزا.که وسطش یه تعارف زدم که برو خونه خسته ای و پاشد رفت ! یه سوییچم بم داد که با اون برگردم خونه .مامان هم خب برنامه استخر داشت و باید میرسید به اون .خلاصه که  حالم گرفته شد . برا شیرین تعریف کردم شبش نمیزاشت برم خونه ، میگفت اونجا سوتغذیه میگیری و فرفریم حالش بد شده بود و عصبانی بود ازینکه چرا به اون نگفتم بیاد .

آدمها وقتی با واسطه یه داستانیو میشنون میتونن وایسن از دور نگاه کنن و بسنجن ، شما هم بیا خودتو بزار جای من . همیشه همه کارامو خودم کردم و بارم رو دوش کسی نبوده ، اما واقعا موقع مریضی آدم نیاز داره که کسی کنارش باشه ، نیاز داره که توجه ببینه ....