X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 1 بهمن 1394
دنیا بی اندازه کوچیکه

اپیزود اول: برای اولین بار دعوت کرده بود منو خونه اشون. از مترو بیرون اومدنی فک کردم شاید بهتر باشه از پشت سریم توی مترو بپرسم یه شیرینی فروشی خوب تو این محلی که تا حالا توش پا نزاشتم بم معرفی کنه، برگشتم ، نگاهم یه لحظه گره خورد و باز روبرو رو نگاه کردم . هزار تا فایل تو مغزم جابجا شد و کلی فکر کردم و باز برگشتم . چشمام گشاد شد و باز برگشتم نگاهش کردم ، اینهمه آدم و زرتی اون باید پشت سرم وایساده باشه . دست دادیم و بغلم کرد. چشماش سرخ شد و اشکاش سرازیر شد و من گفتم ببخشید دستمال ندارم و دستمو روی شونه هاش میکشیدم و میگفتم آروم باش ، میگفت باورت نمیشه همش خوابتو میبینم و تو خواب خیلی باهم خوبیم ...

اپیزود دوم:دو سه سال پیش بود که با زمین و زمان قهر بودم ، به تازگی از رابطه ی سخت و مصیبت بارم کشیده بودم بیرون . جواب هر دوست و آشنایی رو به هار ترین شکل ممکن میدادم ، دیگه خودم نبودم ، سگ هاری بودم که انگار همه باید برن بمیرن چون من حالم بده. هیچ وقت دوست صمیمیم نبود اما کسی بود که باهاش تو یه خونه زندگی کرده بودم و دورانی رو باهم گذرونده بودیم ، تو ‍ژانر من نبود.تو اون حال بدی من، شده بود دوست صمیمی اکسم و حسابی میگفت و دلداریش میداد و در راستای ریدن بمن هیچی کم نمیزاشت . وقتی به گوشم رسید ، کاردی شدم ، حساب میکردم ، منکه ازین خوشمم نمیومده ، خیلی وقتا به زور تحملش میکردم ، اون اخلاقای تخمیشو ، این انصافانه اس ؟ ینی همینکه اونی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود، دقیقا داستان خودش بود...