شنبه 14 فروردین 1395
اولین

تا اینجاش که به سختی گذشته. نه سفر رفتیم ، نه کار خاصی .  فقط خروار خروار فامیل دیدم و حرص خوردم و تحمل کردم. 

پدر هنوز درسش تموم نشده ، اون رهایی که پارسال فکرشو میکردیم خیال خامی بیش نبود و کل تعطیلات دو روز بیشتر ول نکرد دفتر کتابو . سخت سپری شد. چند روزی پیش دوستم بودم و عیدی رد و بدل کردیم و میتونم بگم بی سلیقه ترین چیزی که میتونست بخره رو برام خرید. یه گلدون خمره ای سرامیکی ، یا شایدم سفالی که با رنگای چرک رنگ آمیزی شده. منم سه تا شهر کتاب و زیرپا گذاشتم که براش یه پازل هیجان انگیز بگیرم . و بلاخره پرتره ونگوگ رو گرفتم و ازون روز انگار که بش تیتاپ داده باشی همش عکس از مراحل تکمیلیه پازل میفرسته. اولین بارم و روتین بود، اما بار آخر دلهره آور و یه طوری نگران کننده بود که وعده داد. مامان دیروز گیر داده بود که میخام برم. برا دختر بده تا 1 شب بیرون باشه ، بد هم نیس ، زشته . نمیفهمی ، پس من میرم. میدونم نتیجه خوبی نداره اما دیگه تحمل تو و باباتو ندارم . منم قول دادم که نه شب برگردم خونه بلکه این کودکانه بازیارو ول کنه.بهش میگم داستان اینطوریه ، اونم میگه حق دارن ، نمیدونن من همیشه مراقبتم که ، سعی کن زود منو بشناسی و بعدش به خونواده ات بشناسونی . من هی گیج میشم و میخوام بزنم تو دهنش که ولمان کن بابا . هی ناراحت میشم از فسقل قدش و همه چیش که ظریف تر از منه. دیروزا که نسترنو دیدم و باهاش دست دادم فکر کردم که اوه ، چه دختر ظریفی ، به سروش میاد، جفتشون ریزه اند. دستای نسترن تو دستم گم شد. دوست منم ظریفه ، چیزی که میتونم بگم اولین نگرانیم بود و نمیدونم میتونم کنار بیام باهاش یا نه . تقصریم نداره . من ظرافت و فیلان دخترونه رو ندارم . یادمه یکی از دخترای فامیل تو هیژده نوزده سالگی مسخره ام میکرد و میگفت من از وقتی که یادمه تو اینقدری هستی، هی نامردانه ناراحتم میکرد و فکر میکرد شوخی بامزه ای داره باهام میکنه . اما اون همیشه شوخیاش منو میرنجوند . شیما هم نمیدونم این ریجکت کردن و ایگنور کردن تا کجاها اذیتم میکنه ، چقدر دارم سعی میکنم پوستم کلفت شه ولی میترسم آتیش زیر خاکستر بشم و بزنم زیر همه چی . دوستم رفته خونه پرستو و تا صب لم میدن و میشینن به فیلم دیدن و من امروز با کمر درد و مصیبت از خواب پاشدم و اعصابم فقط یه طوریه که سعیم رو این مسئله است که کسیو گاز نگیرم . یکم قبل با شیرین حرف زدم، ناراحت بودم و فهمید....

من واقعا نیاز به یه اتفاق خوب ، یه پول گنده ، یه سفر کوچیک، یه کوهنوردی لذت بخش خلاصه یه چیزی که حال بیاره تو زندگیم دارم .