سه‌شنبه 24 فروردین 1395
اولین درگیری و بحث جدی بینمون پیش اومد . من دوروز مثل برج زهرمار بودم ، اون در تلاش بود که منو به آرامش برگردونه. اولین کارش دست خودش نبود اما دومی واقعا از حماقتش نشات میگرفت و وقتی که براش ابعاد دیگه موضوع رو باز کردم به گوه خوردن افتاد . نمیدونم میخواد کول باشه اما نمیدونه که خیلی چیزا شوخی بردار نیس و من کفتر جلد نیستم و اون شاهزاده رویاها ! جورِ ناجوری سردم کرد. در حالت عادی از حرف زدن تلفنی بیزاره اما امروز 5 بار زنگ زد و طومار حرفای محبت آمیزو ردیف کرد. حرفاش اثر چندانی نداشت. بی ثباتیشو میرسوند .