X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 1 تیر 1395
این اول تیر 95سخت گذشت

من هنوز آدم ضعیفیم ، هنوز سر بیماریم به شدت اذیت میشم و سختمه ...

امروز بعد از دادن آزمایش خون ماهیانه ، رفتم دکتر برام نسخه رو تو دفترچه باز بنویسه که برم از داروخونه بگیرم . بنا به دلایلی باز مریضیم داره عود میکنه و امیدوارم زودتر خوب شه. زنگ زدم داروخانه و گفت دیویست تا میتونه بهم بده و منم خوشحال رفتم داروخانه. نسخه رو که برداشت گفت تائید میخواد و ازونجایی که من مرکز شهر بودم گفتم میرم یه جای نزدیک  تائید میکنم . اولین جایی که رفتم نداشت و خلاصه تا میدون ازادی رفتم برای تائید و آدرس کاملا گیج کننده بود و جابجا  و بعد اینکه نیم ساعت وایسادم برای تائید برگشت گفت مدارک کامل نیس و نمیتونم تائید کنم. من حداقل 5 بار همین دارو مشخصا تو دفترچه ام داشتم و برای نصفش تائید گرفته بودم و برای نصفشم نگرفته بودم . رفتم پیش دکتررئیسشون و شرایطمو گفتم و گفتم من یه هفته اس قرصم تموم شده و مشکلم داره برمیگرده ، گفت یک هفته نخوردی امروزم روش ، گفتم محل سکونتم خیلی دوره و نمیتونم بیام گفت برو همونجایی که همیشه تائید میکنی ، گفتم یه داروخونه تو کل این تهران خراب شده که پیدا کردم این دارورو بهم میده ، دست به سینه نشست و دیگه جوابمو ندادم ، بغض کردم و در حالیکه گریه میکردم از اتاقش زدم بیرون و تو راهرو وایسادم به زار زدن به پهنای صورت این کارو قبلا سر همین داروهای لعنتی تو ماشین انجام داده بودم اما اینی که تو یه مکان عمومی نتونم خودمو کنترل کنم و برام مهم نباشه هر کی از کنارم رد شه یه موضوع تازه بود . بینهایت عصبانی بودم. هم از خودم که نتونستم یه هر روشی حقمو بگیرم ، هم از اون خانمی که میتونست ملاحظه کنه و با یه مهر مسخره اینقدر منو اذیت نکنه . همش دارم فکر میکنم چرا اینقدر با غرور پشت اون میز بود و نمیفهمید من سختمه ، من تو اذیتم و میتونه اینقدر ظالمانه برخورد نکنه ....

هر چی میگذره روزهای بدتریم پیش میان و این روز تا الان میتونه بدترین روز زندگیم باشه

به مامان گفتم که من امروز سخت ترین روز زندگیم بود ولی هیچ وقت نمیفهمی چرا و تو دلم گفتم مثل سخترین هایی که قبل این داشتم، مثل درک نکردنایی که قبل این داشتی ، مثل هزاران تا چیزی که از بچه گی منو تورو از هم جدا کرد ...