X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 17 بهمن 1395
صرفا جهت اینکه تمدد اعصاب پیدا کنم

چند هفته پیش داشتم از پله برقیهای زیرگذر چهارراه ولی عصر میومدم بالا ، اشفته و اعصاب خرد که چرا باز قرارمون شده اگزیت و من از هوای بد اونجا فراریم ، بی ارایش و گند بودم، نگاهم افتاد از لای جمعیت به پسر قد بلندی که خال زیرگلوش اول از همه رفت رو مخم ، تنها کسی که من میشناسمش و زیر گلوش خال داشت مجید بود ، گرم صحبت روی پله برقی بود نگاه کردم طرف مقابلشو ، بابک بود ، نگاهم با بابک گره خورد و داشت از تعجب این اتفاق چشماش بیرون میزد ، همون ابروهای اصلاح شده و ته ریش کم پشت ، نگاهامو رها نمیکرد و بهت زده ترین نگاه رو داشت ،مجید اما پشتش به من بود و من به بالای پله برقی رسیدم و خنده ای از سر بیخیالی زدم تو روی بابک، اونها رسیدن به پایین پله برقی . دکمه پالتومو بستم و ولی عصرو به سمت شمال پیاده رفتم و باز هزار باره خاطراتم مرور شد و مرور شد، مثل سه بار اخری که فقط من میدیدم و اون روش سمت دیگه بود، همش به خودم میگم چرا فقط منم که اونو میبینم و اون روش سمت دیگه است و چرا من لعنتی اینقدر باید دقیقا یادم بمونه استایل ایستادن و فرم عینک و لاغری اندامشو ؟ چرا بصورت انتخاب شده باید اون دیده بشه از بین اینهمه مردم، کاش اونم میدید و اعصابش خرد میشد و فکرهای مزخرف دیگه ...

هفته پیش از گوشه و کنار شنیدم که بابک اپلایش جور شده و امریکاست و صبح یه روز دیگه از خواب پا شدم با اسکرین شات مخابره شده ی اینستاگرام مجید که از الاباما یونیورسیتی به عنوان خانه ی جدیدش برای 4 سال اینده صحبت کرده بود، میشه گفت یه هفته  قبل از رفتنشون شایدم کمتر دیدمشون ، لابلای شلوغ ترین جاهای تهران ، بین بی ربط ترین ادمها... گفته بودم که من استاد اتفاقی دیدن ادمهای کهنه و دور انداخته شده ام ....


پ ن : خوبیش اینه که دیگه میدونم با اطلاع ثانوی دیگه هیج مجیدی تو خیابون نمیبینم ، البته اگه شانس منه که ادم تخمی تر و قدیمی تر از اون میبینم :))

برچسب‌ها: مادربزرگ من مونده ایران فقط، خاطرات، خراشید و اعصابمو خرد کرد، ایشالا اکستو تو خیابون نبینی، صلوات محمدی پسند بفرست