جمعه 29 دی 1396

یادم نمیاد اخرین بار کی خودم دوستامو دعوت کردم خونه ! هیچ وقت دوست نداشتم مهمونی بدم همش دوست داشتم برم مهمونی . از بس که از مهمون فراریم و حالا بحثهای جانبی . پدر و مادر نبودن و من تصمیم گرفتم دعوت کنم بیان خونمون . حس عجیبی بودش ، کلی خونه جمع کردم ، فکر کردم غذا چی درست کنم هی باید پا میشدم  چایی میزاشتم تعارف میکردم .

دارم نان استاپ فیلم میبینم ؛کل فیلمهای اسکار پارسالو دانلود کردم و چقدر همگی بد بودن ! همش پی سی روشنه و داره فیلم دانلود میکنه و متوسط روزی دوتا فیلم میبینم و خودمو خفه کردم . برای یه استودیو کودک رزومه فرستادم و شنبه باید برم مصاحبه ، پدر امروز از ماموریت میاد و مادر جون بیمارستان بستریه و سرماخوردگی بسیار ناجوری گرفته ....


پ ن : اگر فیلم خوب میشناسین بهم بگین ، جز علمی تخیلی و اکشن همه چی میبینم